Friday, May 28, 2004

جمعه 8/3/1383
اينجا هستي و نيستي
مي بينمت و نمي بينمت
صداي قدم هايت را مي شنوم و نمي شنوم
كز مي كنم در گوشه اتاق در تاريكي
جايي كه فقط سايه ها صورتم را روشن مي كنند
از سرما مور مورم مي شود
به گوشه كمد پناه مي برم
عاميانه ها را مي شمارم
روزمرگي ها را يادآور مي شوم
به ياد مي آورم پسرك فلوت به دست را
كه لرزه به جانم انداخت
آن هنگامي كه احساسم را نواخت
از سرما مي لرزم
لحاف وصله شده مادربزرگ را به دورم مي كشم
بوي گلاب خاتون مي پيچد
دوست دارم در آغوش كشيده شوم
كاش سرما از وجودم بيرون مي رفت
يادگاران را در آغوش مي فشارم
اما حيف
ياران هميشه بهترند
كاش ارامشم را صداي نواختن در به هم نمي زد
نمي دانم پشت در كيست
كاش در نمي زدي

Monday, May 24, 2004

دوشنبه 4/3/1383
پنجره را كه گشودم جز سبزي نديدم
خواستم پنجره را ببندم
حيفم امد سبزي به قلبم رسوخ نكند
شاخه درخت توت را كشيدم
انرا اندكي به درون اوردم
دستي به برگ هايش كشيدم
گذشت زمان بر روي تك تك انها پيدا بود
حيفم امد جدايش كنم
به بالاترين نقطه باغچه رفتم
زير انبوه درختان بيد
روي چمن دراز كشيدم
خود را به دست بي خود شدن سپردم
اسمان را تكه تكه ديدم
افتاب پايم را گرم مي كرد
گوش بر زمين چسباندم
زمزمه زمين
زمزمه رويش
زمزمه حركت و حيات
صداي پاي مورچه
بوي نم بوي خاك
بوي جاودانگي
حيفم امد اين لحظه را حفظ نكنم
بوم اوردم نشد
دوربين اوردم نشد
باز صندوقچه دل را باز كردم و خاطرات را مهمانش كردم

Thursday, May 20, 2004

پنجشنبه 31/2/1383
دلم براي تو مي تپد
گرچه دوري و تنها
اما كاش بداني در ان طرف اين كره خاكي
دلي هم براي تو مي تپد
با نگراني توام است
دوست داشتم دسته دسته نامه عاشقانه مي نوشتم
مي فرستادم به دست ابر بارداري
بيايد به سويت و بر رويت ببارد
تا بداني نامه را با اشك نوشتم
وتك تك كلماتش را با بغض فرو دادم
و مهر پاكت را با مهر دلم زدم
از هر يك باري كه دلت مي لرزد
من هزاران بار دلم تكه تكه مي شود
از هر يك باري كه دلت مي سوزد
من يكصد بار دلم آتش مي گيرد
از هر يك باري كه رو به اسمان مي كني
من ده ها بار برايت دعا مي كنم
كاش بداني هميشه زيلويي هست
به رنك دانه هاي گندم
به وسعت دريا
تا بر روي ان تكيه زني
و بارت را زمين بگذاري
لحظه اي سرت را بر رويش بگذاري
چشمانت را ببندي
مي خواستم بگويم با ارامش بخواب

Tuesday, May 18, 2004

سه شنبه 29/2/1383
می خواهم امروز صفحه خالی بگذارم
حرفی ندارم بزنم اما خيلی تنهام
کاش اينقدر تنهايی سياه و تنگ و تاريک نبود

Monday, May 17, 2004

دوشنبه 28/2/1383
يك رز باز شده اگر بچيني
به پشت گلبرگ ها كه نظر بندازي
شايد خط عمرش را ببيني
يك درخت را گر به زمين اندازي
غرورش را از او بگيري
به تنه مانده كه نگاه اندازي
شايد خط عمرش را ببيني
به صورت پيرزني گر نگاه اندازي
سايه جواني را اگر بتواني ببيني
چين هايي كه من و تو را بزرگ كرده
شايد خط عمر را ببيني
بعد از ان مي انديش
كه سهم تو در اين دنيا
كجاست
چيست
دنياي كرم خاكي فقط يك وجب زمين است
كه براي يك بوته گل كم است
دنياي يك بوته گل يك باغچه كوچك خاك است
كه براي يك بزغاله كوچك است
دنياي يك بزغاله يك طويله است
كه براي من كوچك است
دنياي من يك زمين و يك اسمان است
كه براي كم است
پس سهم من از اين دنيا يك زمين و اسمان عاريه اي است
يك جسم پر از چين و چروك است
با يك دل به سياهي ابديت
يك دسته تبر كه درخت را بياندازم
يك دامن خالي از مهر

من تا اطلاع ثانوي شعرم نمياد همش دارم دري وري مي نويسم. فعلا سوژه ندارم. سوژه داشتم با كمال ميل مي نويسم همينه دير دير اپديت مي كنم. ديگه ببخشيد.

Wednesday, May 12, 2004

پنجشنبه 24/2/1383
اي اسمان ابي و رنگين
مرا در ميان دل ابري ات غرق كن
دستم را كه به سويت دراز مي كنم
پستي و بلندي هايت را زير انگشتانم حس مي كنم
ابر كه از ان توست چه حسي دارد؟
شايد كه در اغوش عشق غوطه ور است
من از ان كه هستم؟
از ان خود؟
ايا وقتي كه ابر مي بارد گرمي در زير پوستش حس مي كند يا كه از سرما مي نالد؟
با صداي تق تق در , در را باز مي كني؟
مرا به درون راه مي دهي؟
حس كردن نوازش به يادم مي اورد كه انسانيت هنوز نمرده است
صداي پاي خون به يادم مي اورد كه جرياني هست
جرياني كه مرا با خود مي برد
جرياني مغزم را از زمزمه ارامش پر مي كند
چشم كه بر هم گذاري
طنيني روح بخش
نسيم سرد مطبوعي
رايحه تازگي
عبور مي كند
و تو انگار در اغوش ابري
به همان گرمي يا سردي؟
به همان بي قيدي
به همان ازادي
همانطور تكان دهنده
دست هايت را از هم بگشاي
در خيال ذره ذره فرو رو

Saturday, May 08, 2004

شنبه 19/2/1383
هنگامي كه من تن خسته و رنجورم را
با سنگيني به زير سايه درخت مي كشم
و به خلسه فرو مي روم
و در روياهايم تپه هاي شني را مي بينم
كه با وزش باد ذره ها از هم جدا مي شوند
در ان هنگام است كه مگسي در زير آفتاب گرم ظهرگاهي
بر روي تكه كاغذ سفيدي افتاده در كنار جوي آب
بي آنكه بال به هم زند
نشسته و در سكوت و آرامش صداي جوي آب
انگار به خواب فرو رفته
شايد كه خواب پوست هندوانه اي را مي بيند
كه دستانش در شيريني آن گم مي شوند
و هنگامي كه كمي آن طرف تر
درخت توت تنومندي
كه من در زير سايه آن آرام گرفته ام
پر از توت هاي آبدار شده
كه بر روي شاخه هايش سنگيني مي كنند
و به ناگاه بر روي سنگ فرش هاي
سرد و خاكستري فرود مي آيند
و درخت بينوا
كه از درون تهي است
و در ميانش به جز هيچ دگر چيزي نيست
بي توجه به تنه خالي شده اش
كه زباله دان تاريخ شده
و هر رهگذري
تكه زباله اي درون ان قرار مي دهد
به حياتش ادامه مي دهد
و هنگامي كه من پشت خسته ام را
به تنه اش تكيه مي دهم
انگار صداي ضربان قلب ثانيه ها را مي شنوم
سال ها را مي شمارم
70 سال است كه اين درخت
در اين گوشه خلوت قرار دارد
شايد كه در ابتدا درون باغي بوده
و حال به ميانه خيابان آمده است
صداي قلبم انگار صداي قلب تاريخ مي شود
بلند مي شوم
و مگس را از روي صورتم مي رانم
و مي خواهم كه به تاريخ بپيوندم
اما هيهات
من سالهاست كه اين درخت را مي شناسم
من سالهاست به اين درخت تكيه داده ام
من سالهاست كه سايه ساري به غير از او ندارم
من سالهاست همدمي جز آن مگس ندارم
و من سالهاست زير درخت توت آرميده ام
همان درختي
كه خود درونش را تراشيده ام
و او با چه استقامتي به بار مي نشيند
و من چه مفلوك درون اين تكه خاك
كه قبر مي نامندش
در روياها سير مي كنم.

Sunday, May 02, 2004

دوشنبه 14/2/1383
يك درخت يا يك جنگل درخت؟
كدام بهتر است؟
فرق مي كند
يك كلاغ يا دسته اي كلاغ در حال فرار
فرق مي كند
فقط من يا تو و من؟
فرق مي كند
تنها كه مي شوم روزها دلگير مي شوند
دلم مي گريد
قناري تنها آواز سر نمي دهد
حوض بي ماهي صفايي ندارد
اهوي تنها راه گم مي كند
در سكوت زندگي وجود دارد اما بي معنا
فرق مي كند
تنها در انتهاي تاريكي فقط تاريكي است
اما با تو در انتهاي تاريكي دري است
دري به سوي نور
پس فرق مي كند
در آنسوي نور كسي نشسته
تنهايي براي او معنايي ندارد
اين بار فرقي نمي كند