Friday, December 26, 2003

ديشب بود كه در كنار عروسكت كوچك زيبايت ارميده بودي
همين ديروز بود كه در كوچه با بچه ها با اشتياق به دنبال توپ مي دويدي
همين ديروز در اين خانه عشق جاري بود
ديروز بود كه تو زاده شدي
ديشب بود كه زمزمه مستانه شب چله و هندوانه و انار در اين شهر پيچيده بود
و امروز از اين شهر چيزي جز ويرانه
و از ساكنان چيزي جز جسد سرد نمانده

روحشان اسماني باد
بابت زلزله خيلي متاسفم. تسليت من را هم بپذيريد.
http://zelzel.persianblog.com
http://zelzelehebam.persianblog.com/
yahoo & zelzeleh
BBC Persian

Sunday, December 21, 2003

اين بار ديگه نه خبري از شعر هست نه قصه. اينجا تو اين يك وجب خاك اينترنت ديگه كسي نمي تونه بياد به من شكايت كنه كه چرا اين حرف ها رو ميزني يا اينكه من از دستت به فلان دليل رنجيدم. اين يك تكه توي اين دنيا براي منه. صاحب خونه هر چي بگذاره جلوي مهمان اون هم بايد بخوره اگر دوست نداشت دفعه بعد بهانه مياره كه نه بچه مريضه يا خانوم رفتن منزل خانم والده يا شوهره ديگه چه ميشه كرد همش بايد اضافه كاري بمونه. اينجا هم همين طوره اگر از دست نوشته صاحب خونه خوشتون نيامد دفعه بعدي براي يك كليك ناقابل هزار دليل و برهان بياريد يا از همه بهتر حافظه رو يك بار كه پاك كنين ديگه ملالي نيست. اين حرف ها رو زدم كه بدونين كسي كه هر جا مي نويسه با خواننده هاش رشد ميكنه گاهي سبك كارش عوض ميشه اما ديگه شخصيتش از اين رو به اون رو نميشه. من هم همين طورم. تابع قانون. شايد بدتر شدم از ابتدا يا بهتر قضاوت اون به عهده شماست اما ديگه تغيير شخصيت ندادم.
ديروز براي من يك روز عجيب بود از بين ادم هايي كه براي من مهم بودند يكي از سفر امد يكي به سفر رفت. ولي جالب اينه كه يكي واقعا سفر بود يكي هم پرواز كرد به اون ور كلبه احساسات من. حالا باز من يك چيزي گفتم فردا ميان ميگن كه بي وفا فراموش كار ما رو يادت رفت. به هر حال دوست نداري نخون!
خلاصه مطلب كه من از هر دو مسافر مي ترسم. حالا به دلايل خودم. دستم هم به هيچ كدوم نمي رسه. هيچ كدوم هم در دراز مدت نمي تونن زندگي من و عوض كنن. تازه باز متوجه چيز ديگه اي هم شدم كه من مدت هاست "مغرور" بي خاصيت" دروغ گو" " بي ملاحظه" غر غرو" " IQ قد ملخ" هستم و خودم هم نمي دونستم. مي دونين دوستان واقعا ادم رو روشن مي كنن. راستي من مدت هاست در سيرك كار مي كنم و به مثال يك "دلقك" مشهور دارم همه شما عزيزان خواننده و همه افرادي كه به نحوي با من در ارتباط هستند رو بازي سرنوشت ميدم!
خوب من فكر كنم براي ماه ها اعتراف كردم. ديگه از اين متهم "جبهه بگير" حرفي نمي شنويد تا وقتي دلم باز بشه. اون هم به اين زودي ها نيست.

حالا يكي دو سه ماهي نيان اينجا به نفعتونه!

Friday, December 19, 2003

صداي در بلند شد
در را با ترس و به ارامي باز كردم
پشت در تو با كوله باري از مهرباني ايستاده بودي
خوشبختي واقعا حيرت اور است و دل انگيز

Sunday, December 14, 2003

اگر يك جور حرف بزنم كه فقط تو متوجه بشوي اشكالي داره؟
اگر بخواهم فقط در گوش تو زمزمه كنم مستحق سرزنش هستم؟
اگر بگويم بفرستش رويت را بر مي گرداني؟
اگر بخواهم از ته اه بكشم بر سرم فرياد مي كشي؟
اگر بگويم مي خواهم وقتي مي خوابم زمزمه نفس هايت را با خود بر روي ابر خيال سوار كنم مي رنجي؟
اگر از سر تا به پا مجنون شوم ليلي به دنبالم مي فرستي؟
بايد كجا صدايت كنم؟
بر روي بالاترين شاخه درخت عشق؟
همان درختي كه من بي ليلي عشقم را بر پوسته اش حك كردم
كافي است يا باز بگويم؟
ذهنم مه الود است
دلم غبار الود

Tuesday, December 09, 2003

وقتي كوه پر از برف رو مي بيني
وقتي به اسمون سرخ بالا سرش نگاه مي كني
وقتي خورشيد مي خواهد غروب كنه و مي ايستي به تماشا
با تمام وجود حس مي كني خدا بزرگه و مهربون
و وقتي بارون مياد يادت باشه كه خدا هم دلش ميگيره
ولي نه از دست ليلي
از دست من

Tuesday, December 02, 2003

باران که امد در خيابان ايستادم تا غرقه در اب شوم
کمي که گذشت ذره هاي مه در هوا پديدار شد
و من که از سرما مي لرزيدم
مه را همچون لباسي بر قامت عريان خود پيچيدم
و چه اغوشي کشيدني بود
چنان محو اين لباس زيبا بودم
که ديگر دنيا هم برايم به تاري هوا بود
فقط كورسوي نور چراغ در اين تاري به چشم مي خورد
شايد مستم
از ان مهمتر كه خرابم
در اين ذهن مريض چه مي گذرد كه حتي من ياراي گوش سپردن به ان را ندارم