Friday, December 26, 2003

ديشب بود كه در كنار عروسكت كوچك زيبايت ارميده بودي
همين ديروز بود كه در كوچه با بچه ها با اشتياق به دنبال توپ مي دويدي
همين ديروز در اين خانه عشق جاري بود
ديروز بود كه تو زاده شدي
ديشب بود كه زمزمه مستانه شب چله و هندوانه و انار در اين شهر پيچيده بود
و امروز از اين شهر چيزي جز ويرانه
و از ساكنان چيزي جز جسد سرد نمانده

روحشان اسماني باد
بابت زلزله خيلي متاسفم. تسليت من را هم بپذيريد.
http://zelzel.persianblog.com
http://zelzelehebam.persianblog.com/
yahoo & zelzeleh
BBC Persian

Sunday, December 21, 2003

اين بار ديگه نه خبري از شعر هست نه قصه. اينجا تو اين يك وجب خاك اينترنت ديگه كسي نمي تونه بياد به من شكايت كنه كه چرا اين حرف ها رو ميزني يا اينكه من از دستت به فلان دليل رنجيدم. اين يك تكه توي اين دنيا براي منه. صاحب خونه هر چي بگذاره جلوي مهمان اون هم بايد بخوره اگر دوست نداشت دفعه بعد بهانه مياره كه نه بچه مريضه يا خانوم رفتن منزل خانم والده يا شوهره ديگه چه ميشه كرد همش بايد اضافه كاري بمونه. اينجا هم همين طوره اگر از دست نوشته صاحب خونه خوشتون نيامد دفعه بعدي براي يك كليك ناقابل هزار دليل و برهان بياريد يا از همه بهتر حافظه رو يك بار كه پاك كنين ديگه ملالي نيست. اين حرف ها رو زدم كه بدونين كسي كه هر جا مي نويسه با خواننده هاش رشد ميكنه گاهي سبك كارش عوض ميشه اما ديگه شخصيتش از اين رو به اون رو نميشه. من هم همين طورم. تابع قانون. شايد بدتر شدم از ابتدا يا بهتر قضاوت اون به عهده شماست اما ديگه تغيير شخصيت ندادم.
ديروز براي من يك روز عجيب بود از بين ادم هايي كه براي من مهم بودند يكي از سفر امد يكي به سفر رفت. ولي جالب اينه كه يكي واقعا سفر بود يكي هم پرواز كرد به اون ور كلبه احساسات من. حالا باز من يك چيزي گفتم فردا ميان ميگن كه بي وفا فراموش كار ما رو يادت رفت. به هر حال دوست نداري نخون!
خلاصه مطلب كه من از هر دو مسافر مي ترسم. حالا به دلايل خودم. دستم هم به هيچ كدوم نمي رسه. هيچ كدوم هم در دراز مدت نمي تونن زندگي من و عوض كنن. تازه باز متوجه چيز ديگه اي هم شدم كه من مدت هاست "مغرور" بي خاصيت" دروغ گو" " بي ملاحظه" غر غرو" " IQ قد ملخ" هستم و خودم هم نمي دونستم. مي دونين دوستان واقعا ادم رو روشن مي كنن. راستي من مدت هاست در سيرك كار مي كنم و به مثال يك "دلقك" مشهور دارم همه شما عزيزان خواننده و همه افرادي كه به نحوي با من در ارتباط هستند رو بازي سرنوشت ميدم!
خوب من فكر كنم براي ماه ها اعتراف كردم. ديگه از اين متهم "جبهه بگير" حرفي نمي شنويد تا وقتي دلم باز بشه. اون هم به اين زودي ها نيست.

حالا يكي دو سه ماهي نيان اينجا به نفعتونه!

Friday, December 19, 2003

صداي در بلند شد
در را با ترس و به ارامي باز كردم
پشت در تو با كوله باري از مهرباني ايستاده بودي
خوشبختي واقعا حيرت اور است و دل انگيز

Sunday, December 14, 2003

اگر يك جور حرف بزنم كه فقط تو متوجه بشوي اشكالي داره؟
اگر بخواهم فقط در گوش تو زمزمه كنم مستحق سرزنش هستم؟
اگر بگويم بفرستش رويت را بر مي گرداني؟
اگر بخواهم از ته اه بكشم بر سرم فرياد مي كشي؟
اگر بگويم مي خواهم وقتي مي خوابم زمزمه نفس هايت را با خود بر روي ابر خيال سوار كنم مي رنجي؟
اگر از سر تا به پا مجنون شوم ليلي به دنبالم مي فرستي؟
بايد كجا صدايت كنم؟
بر روي بالاترين شاخه درخت عشق؟
همان درختي كه من بي ليلي عشقم را بر پوسته اش حك كردم
كافي است يا باز بگويم؟
ذهنم مه الود است
دلم غبار الود

Tuesday, December 09, 2003

وقتي كوه پر از برف رو مي بيني
وقتي به اسمون سرخ بالا سرش نگاه مي كني
وقتي خورشيد مي خواهد غروب كنه و مي ايستي به تماشا
با تمام وجود حس مي كني خدا بزرگه و مهربون
و وقتي بارون مياد يادت باشه كه خدا هم دلش ميگيره
ولي نه از دست ليلي
از دست من

Tuesday, December 02, 2003

باران که امد در خيابان ايستادم تا غرقه در اب شوم
کمي که گذشت ذره هاي مه در هوا پديدار شد
و من که از سرما مي لرزيدم
مه را همچون لباسي بر قامت عريان خود پيچيدم
و چه اغوشي کشيدني بود
چنان محو اين لباس زيبا بودم
که ديگر دنيا هم برايم به تاري هوا بود
فقط كورسوي نور چراغ در اين تاري به چشم مي خورد
شايد مستم
از ان مهمتر كه خرابم
در اين ذهن مريض چه مي گذرد كه حتي من ياراي گوش سپردن به ان را ندارم

Wednesday, November 26, 2003

اگر اسمان با زمين پيوند نداشت
فكر مي كني من با تو پيوند مي خوردم؟
اگر امروز به فردا ربطي نداشت
ايا تو مي توانستي من را و من مي توانستم تو را پيدا كنم؟
اگر سرنوشتي وجود نداشت
ايا زندگي من بدون تو تفاوتي مي كرد؟
اگر زاده شدن بي معنا بود
ايا مرگ معني پيدا مي كرد؟
اگر من نبودم ايا تو معنايي داشتي؟
يا كه اگر تو نبودي سرنوشتي هم بود؟

Monday, November 17, 2003

دست هايم را لرزشي سخت فرا گرفت
جريان خون برايم تجسمي از جهنم و دردش بود
گل برگ هاي ياس دانه دانه درونم در حال شكل گرفتن است
تكرار تكرار
هر روز بسان روز پيش
هر روز به همان يك نواختي
هر روز با همان درد ديروز
تو گويي روزهايم را از روي هم نقاشي كرده اند
ساعتي چند با خود خلوت مي كنم
تا كه شايد خود نقش فردا را بكشم
ولي افسوس كه نقاش نيستم
خستگي در چشمانم فرش پهن كرده
صداي اطراف برايم گنگ مي شوند
پرده سياهي كشيده مي شود
و من بر كاشي دراز به دراز
چه دنياي جالبي
لذتي درونم شروع به رشد مي كند
اما با انس فرسنگ ها فاصله دارد
بر روي گذشته ام برف مي بارد
دلم از زير يخ ها فرياد ازادي سر مي دهد
صداي امواج دريا مي ايد
موج صدا در دلم طوفان به پا مي كند
صدا لحظه به لحظه بلندتر مي شود
نمي دانم چه اصراري دارم كه چشم باز كنم
مادر پيش رويم با رويي همچون مرمر ايستاده
مرا بلند مي كند
در دل بر خودم لعنت مي فرستم
اگر چه لحظه لحظه برايم خفقان اور است
اما براي افرادي پر شكوه است
گلويم چه دردي دارد
بغض را فرو مي دهم
اما نه انگار سالهاست انجاست
كاش اين تن مثال سنگ قبرش سد مي شد

Tuesday, November 11, 2003

فرياد فرياد
از ته دل
نه از روي درد و رنج
نه از روي خوشي
فقط از روي بي كاري
فقط محض گذران زمان
براي اينكه بداني در كنارت من هم هستم
مي خندم تا بر سر دار روم
اهسته اهسته
گام به گام
مي ترسم كه اگر فرياد نكشم نبيني مرا
پا بر روي غرورم بگذاري
مي داني شايد اين فريادي كه مي كشم فقط براي اين باشد كه مي خواهم در اغوش باد از خوشي غوطه ور شوم
شايد هم مي خواهم فقط غوطه ور شوم
و دليلش چيزي جزخوشي است
سرما هم اگر نفوذ كند باز من مي رقصم
اگر تمام تنم با برف پوشيده شود هم باز ادامه مي دهم
واي كه چقدر از اسمان ابيري بيزارم
چقدر از ديدن پنهان بودن خورشيد بيزارم
همان ذره شعله اي كه پخش مي كند نيز سرديم را از بين خواهد برد
كاش در ميانه اش مي سوختم
كاش دو كلمه هم سان به ذهنم مي رسيد
كاش به جاي اين پيراهن سرخ بر تن دل پيراهن سفيد ميشد كرد
دستانم در هوا هستند يك دانه فال از دخترك فال فروش نمي خري؟
يا سكه اي از براي اسپند؟

Friday, November 07, 2003

گفت:چرا داد و فرياد مي كني؟
گفتم: از دست خودم نالانم.
گفت:شكايت كن.
گفتم:شكايت پيش كه برم؟
گفت:وجدان
گفتم:اگر وجداني بود ديگر نياز به شكايت نبود
گفت:اگر نبود كه دگر زنده نبودي. انقدر در منجلاب غرق شده گفتم:بودي كه در اتش در حال سوختن بودي.
باشد اما از دست ديگري هم شاكي هستم
گفت:خوب باز هم شكايت كن
گفتم:به كه؟
گفت:به خودش!
گفتم:از دستم مي رنجد.
گفت:تنها دشمن از دستت مي رنجد. اگر رنجيد كنارش بگذار.
گفتم:باشد. اما از دست تو هم شاكي هستم.
گفت:چرا؟
گفتم:زيادي نصيحت مي كني و بيش از اندازه حرف مي زني!
گفت:......
گفتم:چه شد چرا ساكتي؟ رنجيدي؟
گفت:...........
گفتم:پس نصيحت فقط براي ديگران است؟
گفت:..........
گفتم:اما من به نصيحتت عمل مي كنم... خداحافظ!

Monday, November 03, 2003

دستانش را با دستانم احاطه كردم
چه سرد بودند و نرم
سردي انرا بر روي پوست گردنم حس مي كردم
انگار تكه اي يخ از گريبانم به سوي قلبم در سفر بود
سر را در گريبان فرو بردم تا از سرما بكاهد
دلم مي خواست فرياد سر دهد
اما ز گرما
انگار صداي دف مي امد
پاهايم بر روي زمين بند نبودند
با پرش هاي بلند انگار مي خواست قدم بر عرش بگذارد
"بي دلي همواره خدا با او بود او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد"
بند بند وجودم يخ كرده است
اين دو ابروي كمان را مي بيني؟
قنديل هاي اويزان از انرا چطور؟
رنگ ابي را مي پرستم اما دريا نيستم
دوست دارم سر را بر پوست درخت بگذارم و بويش را فرو برم
بي بي جان امشب بعد از مدت ها دوباره عكست بر روي طاقچه قرار گرفت
عكس جواني هايت
دوست دارم تو را هميشه همين طور به ياد داشته باشم
مدت ها بود روي فرش دراز نكشيده بودم
مدت ها بود با صداي موسيقي به خواب نرفته بودم
دستهايم پرزهاي فرش را لمس نكرده بودند
امروز ارامش مانند تاجي از نور بر سرم است

Wednesday, October 29, 2003

سحر كه مي شود دانه هاي شبنم يكي يكي فرو مي ريزند
باران ديشب كلي سر و روي برگان زرد پاييزي را نوازش داده
و حال هنگام روي سبك كردن است
پاكي دانه هاي شبنم
شايد حتي پاكي واژه مناسبي نباشد
اما سحرگاهان تنها پاكي نيست
كرم هاي خاكي هم از لانه بيرون مي ايند
تا كه شايد با شبنم هاي فرو چكيده درختان گلويي تازه كنند
واي بر ان قطره شبنمي كه در دل سياه كرم جاي گيرد
و خدا به داد ان شبنمي برسد
كه در گلوي تشنه از هوس من رود
واي بر ان قطره اگر با هوسم مخلوط شود
و دامن پاكش را به فروش رساند


******
از نوشين عزيزم هم به خاطر لطفش تشكر مي كنم.

Friday, October 24, 2003

تو هم ميبيني؟
تا به حال به چشم من به دنيا نگريسته اي؟
به بخار خارج شده از قوري چاي زل زده اي؟
يا فقط محو تماشاي خود در اينه خيالي؟
تا به حال موهاي به هم چسبيده خودت را درون اينه ديده اي؟
كه از زور چربي به فرق سر چسبيده باشند؟
يا بي هدف در خيابان ها پرسه زده اي كه شايد اين ساعت گوشه چشمي نشان دهد و اندكي به جلو برود؟
يا تنها محو كاري؟
تا به حال شده بپرسي كه منجي قرار است چه براي تو به ارمغان اورد؟
يا اينكه در سال اينده اگر در تنگ بلور هقت سين ماهي نبود چه مي شود؟
مسلما دنيا زير و رو نمي شود
اما امروز واقعا لحظل اي بي هدف پرسه زن
شايد حتي گذر زمان را نيز حس نكني
ان وقت درون دل به خودت بگو كه چقدر شادي
خنده دار است
گذر زمان و شادي!
هه هه
گريه اورتر است
اما چه كنم اگر اني بي هيچ انديشه اي سپري شود ان روز برايم بهشت خواهد بود!!!
چه بيهوده اسمان را به ريسمان پيوند ابدي مي دهم
بي انكه حتي تلاشي كنم در حال گذرم
محو تماشاي كوچه اي بن بست بودم تا زماني كه ديدم خود درحصار ان محفوظم و چاره اي جز بيرون كشيدن تن خسته از ان ندارم
وه كه چگونه حرف بيهوده مي زنم
وه كه چقدر تنهايي را دوست دارم و از ان متنفرم
ان خدايي كه در ان بالاست و اين بنده اي كه در زمين است همه را امروز به سخره مي گيرم
باشد كه فردا انها مرا در حلقه سخره غرق كنند

Saturday, October 18, 2003

در ان سوي دنيا
در دورترين مكان ممكن
در ان تكه خاك بيگانه
كلبه اي است
در ان كلبه پر از تو و خالي از توست
پر چون بي تو معنايي ندارد
خالي چون ديگر تويي وجود ندارد
در ان شب سرد و سهمگين كه كلبه
در زير اماج حمله شهاب ها قرار گرفت
من با خود خواهي تمام خود را از پنجره بيرون انداختم
بي انكه به تو بيانديشم
بي انكه حتي لحظه اي تو را در خاطر اورم
شايد هم كه تو مرا از پنجره به بيرون افكندي
تا جانم را براي عمري مديون تو باشم
اما امروز ارزو مي كنم كه هنوز در ان كلبه در اغوش تو بودم
ارزو مي كنم كه اي كاش شهاب مرگ من و تو را با هم دفن كرده بود
اي كاش در ان كلبه دلكم جا نمي ماند
اي كاش من هم مي توانستم عاشق شوم

Wednesday, October 15, 2003

گر از بيرون بيايي گر از درون
چه بماني چه چند روزي مهمان باشي
قدمت سبز باد
اما در جايي كه قدم مي گذاري اندكي نظاره كن
شايد كه در انجا كودكي بيني نيازمند
زني ببيني تنها
و مردي ببيني معلول
اما هيچگاه جاي پايي از ترحم مگذار
انها نگاهت را مي خواهند
و من تنها وجودت را

Saturday, October 11, 2003

صداي پاي پرستوهاي عاشق را مي شنوي؟
كه در حال كوچ كردن از اين شهر غريبند؟
ايا اصلا صداي امدنشان را شنيدي كه انتظار داشته باشم چشمانت از نگراني رفتنشن بغض الود شود؟
خداي من حتي درختان هم لحظه شماري رفتنشان را مي كنند
جرم زيستن
جرم زيبا ديدن
جرم زيبا بودن
و مني كه هر روز بر پشت بام عشق دانه هاي محبت را پخش مي كردم
از فردا فقط درو خواهم كرد
كاش دانه ها هم با كوچ انها تمام مي شد
كاش عمر من هم با اين كوچ به پايان مي رسيد

شايد فردا صداي پاي قورباغه ها را بشنوم
شايد كه در كنار رود برايم ناله سر دهند
يا كه شايد فردا از گوشه اخرين نسترن باقي مانده
بچه گنجشگي به سويم پر كشد
گنجشكك را تيمار خواهم كرد
ولي اگر در راه رسيدن كلاغي او را ازرد من چه كنم؟

Thursday, October 09, 2003

زندگي يك راز است هر قدر بيشتر بشناسي زيباتر خواهد بود لحظه اي كه ناگهان زندگي را زندگي مي كني وبا ان جاري مي شوي پيوندي وجد اميز بين تو و زندگي رشد مي يابد نمي تواني بگويي چگونه پيوندي است زيبايي ان به همين گونه گي ان است همين ژرفاي بي انتها اوج زيبايي ان است

Wednesday, October 08, 2003

در غياب ماه امشب ستاره ها سويي ندارند
در غياب خورشيد امروز ابرها پاره پاره مي گريند
در غياب تو امشب من چه كنم؟
بگريم يا كه اينكه بي فروغ تا صبح چشم به در بدوزم؟

Sunday, October 05, 2003

امروز كه بهار است بيا تا زندگي كنيم
شايد كه فرداي زمستان ديگر جاني نباشد
جان نه از براي هدر دادن است بلكه از براي زندگي بخشيدن است
فردا كه حديث جدايي را از برايت خوانند
مي نشيني و از براي امروزت مي گريي
پس اين دو روزه بهار را بهاري باش

Thursday, October 02, 2003

وقتي به افق چشم مي دوزي و هيچ نمي بيني مشكل اين نيست كه در ان اسمان و در ان سرزمين پهناور چيزي نيست كسي نيست بلكه مشكل انجاست كه چشم تو توانايي ديدن ندارد. قلب تو امادگي درك ندارد وشايد كه تو براي ديدن زاده شده باشي ولي هنوز زمان ديدن فرا نرسيده. وقتي در چشمان كسي خيره مي شوي مي تواني عشق ببيني نور ببيني هوس ببيني و زندگاني. و از همه زيباتر نگو كه عشق است بلكه ان نور زندگاني است كه به تو هم ياراي زندگي و لطف و صفا مي دهد. ان نوري كه تقريبا يافت نشدني است. شايد اگر در چشم صدها نفر خيره شوي فقط يك نفر انرا داشته باشد.
ولي مي داني مشكل ما كجاست؟
مشكل انجاست كه وقتي ان نور را مي بينيم نه تنها دركش نمي كنيم بلكه سعي در نابودي ان داريم و اگر زماني موفق نشديم سعي در نابودي ان چشمان داريم.
بياييم امروز دست در دست اسمان دهيم و ارزو كنيم كه ما هم روزي قلبي به ان وسعت داشته باشيم. بياييم براي خوشي ديگران ازته دل خوشحال باشيم نه اينكه در ته دل ارزوي بدترين را برايشان داشته باشيم. بياييم از امروز حسادت را كنار بگذاريم.

Monday, September 29, 2003

چند نكته براي زندگي:

1.عشق را يك نعمت بدان كه به تو اعطا شده است و در جهت استفاده از ان گام بردار نه در جهت تضعيف ان.
2.هميشه به ياد داشته باش كه هر عملي عكس العملي دارد. اگر در اين دنيا خوبي كني جوابش را خواهي ديد و بدي هم همين طور.
3. حتي اگر دنياي ديگري نيز نباشد طوري زندگي كن كه لحظه اي ديگر گر نباشي ملالي نباشد.
4.خانواده همه چيز است اما مال خانواده از براي تو نيست پس ارزوي مرگ كسي را نكن وبر سر ارث و ميراث خانواده ات را از دست نده.
5.هميشه با رويي گشاده با مردم برخورد كن حتي اگر دشمنت باشد.
6.كاري را كه به تو واگذار شده به بهترين نحو انجام بده و كمبودي نگذار تا كه برايت ارزش قايل شوند.
7.هميشه كار را با دلي خوش انجام ده تا كه از خود راضي باشي.
8.همه را خوب بدان تا بدي انها ثابت شود اما اين باعث نشود با چشم باز در مورد افراد قضاوت نكني.
9.......

Thursday, September 25, 2003

براي عزيزترينم برو به سلامت برو.
همه چيز از يك روز افتابي شروع شد. ان روزي كه تو را ديدم نمي دانم بگويم شيدا شدم يا شيفته. به هر حال در ان روز گرم شهريور ماه من و تو ما شديم. روزها زيبا بود و دلنشين. همه چيز بر وفق مراد بود.
امروز درست يك سال از ان روز مي گذرد و باز هم هوا افتابي است اما دل من ديگر گرم نيست و چشمانم اميدوار نيستند. امروز چشمانم نگران به دنبال سايه ات پرواز مي كند. از رفتن مي ترسم. دوباره رو در روي تو نشستم وحرف مهمان جمع دو نفره ما بود. تو حرف زودي و من در فكر بودم. من حرف زدم و تو به ديوار خيره شدي تا كه اشك هايم را نبيني. در اخر هم من ماندم و يك دنيا خاطره.
در ان كوچه كه قدم مي زديم من لحظه ها را ميشمردم. انگار كه صداي پايش را مي شنيدم و زمزمه هاي جدايي را باد برايم به ارمغان اورده بود. و تو را به سوي خانه همراهي كردم و دستت را به سختي فشردم هنوز هم باور نمي كردم كه اين اخرين ديدار است. اين را از شب قبل مي دانستم ولي باورش ... غير ممكن است. و تو رفتي و در دل تو را در اغوش فشردم و بوسه اي زدم و با تو وداع كردم. هنوز هم مي دانم كه فردا روز پشيماني است ولي چه كنم. در اين بين زندگي تو برايم بيشتر از زندگي خودم ارزش دارد و مي خواهم حداقل يكي را نجات دهم. و اين بار قرعه به نام تو افتاد. از امروز ديگر فصل جدايي سر رسيده و من خود را به خزان سپردم. و تو اينك برو پيش به سوي زندگي پرباري حركت كن. و من بر دستانت بوسه مهر مي زنم و وداع مي كنم.
فردا روز سردي خواهد بود و من در اين زمستان برايت دست تكان مي دهم.
برو به سلامت برو.
برو به سلامت برو.
همه چيز از يك روز افتابي شروع شد ... بقيه رو وقتي برگشتم مي نويسم چون هنوز نمي دونم چي ميشه...
راستي كسي مونده كه به ليست دوستام اضافه نكردمش؟

Sunday, September 21, 2003

بعضي وقت ها دوست دارم سر بزنم به اسمون .. به بيابون ... بگم اي خدا بسه ديگه.. كافيه زندگي ... زندگي؟ .. چقدر خنده دار .. عذاب اليم بهتره ... بابا اگر من نخوام زندگي كنم بايد به كي بگم؟ ... بايد شكايتم رو پيش كي ببرم؟ ... يك جايي منو ببر كه هيچ كس نباش هيچ چي نباشه فقط من باشم ... الانم همينه با اين فرق كه دور و برم پر از حرفه ... فقط حرف ... چون همه فقط بلدن حرف بزنن ... بابا من 7 ساله دارم ميگم بسمه از زندگي خسته شدم .. مگه من چه گناه بزرگي كردم كه بعد از اين همه مدت هنوز بخشيده نشدم؟ ... يك بارم شده به حرفم گوش كن من هيچ چي نمي خوام نه جهنم نه بهشت ... نه دنيا نه اخرت ... م فقط مس خوام نباشم ... بابا كن مدتي نيست 7 تا 365 روز گذشته و هر روز حداقل يك بار گفتم منو ببر ... امروز به مادرم همينو گفتم گفت خودت خودت رو بكش ... پدر كه ديگه نگو 100 دفعه گفته بمير ... كي بود مي خواست بدونه من چه مشكلي دارم ... خوب حالا فهميدي ... مشكل يك ارزن عشق ... يك ذره دله ... قلبم كه ديگه نگو ... من موندم با اين بساط ها هنوزم مي تپه هنر كرده... براي همينه مي نويسم ... مي نويسم شايد كتبي بخواد وصيت كنم ... اي خدا اين همه مدت صبر كردي كه چي بشه؟ ... بس نيست؟ ... واقعا اينقدر ارزش داره؟ ... وجود من بودنش نبودنش براي هيچ كي مهم نيست پس چرا معطلي؟ ... هر روز دلم رو به اين خوش مي كنم كه شايد هنوز گناهام بخشيده نشده كه زنده ام... ولي من مي خوام بميرم ... واقعا از ته دل همين ارزو رو دارم ... همين يكي رو دارم ... بازم بايد اصرار كنم فكر كنم مستعد تر از من گير نياري ... خوب بكش ديگه ...

Saturday, September 20, 2003

از وقتي به ياد دارم
از ان هنگامي كه در اغوش مادر بودم
مادر زمزمه كنان مي گفت
اسمان ديگر فروغي ندارد
ستاره اي نيست كه شب بدرخشد
و من در حسرت ستاره بودم
هر روز به اميد شب بودم تا كه ماه در ايد
و من در اسمان به جستجوي ستاره ها بپردازم
ولي دريغ حتي از يك ستاره
سالها گذشت و شبي يم ستاره دنباله دار را ديدم
و به دنبالش دويدم
و در گوشه اي تعدادي ستاره ديدم
از درختي بالا رفتم و ستاره ها را چيدم
و ان ها را با خود به اتاقم اوردم
به سقف چسباندم
و از ان شب ستاره هاي اسيرم را
كه شب ها به اميد ماه چشمك مي زنند
مي شمارم

Friday, September 12, 2003

در اعماق شب صداي ناله را مي شنوي؟
سكوت سكوت سكوت
و ديگر هيچ صدايي نيست
سكوت محض است
و ايا سكوت خاموشي است؟
نه سكوت فقط نوع جديدي از سخن گفتن است
سخني با عمق نگاه
با لمس دستان
سخني پيچيده اما گويا
و اي كاش هميشه سخنان به همين وضوح بود
وضوحش غرق شدن مي خواهد
وضوحش باور مي خواهد
و كاش اي كاش
باز صداي ناله در عمق شب بپيچد
تا كه ماه و من در اين پيچيدگي خلاصي يابيم

Monday, September 08, 2003

بشتابيد بشتابيد
خانم ها اقايان
بشتابيد
در اين بازار اشفته امروز عشق مي فروشند
امروز عاشقان سيني سيني دل اورده اند
و از براي عشق عشق را حراج كرده اند
عاشق ما امروز نان مي خواهد
و از براي خاطر معشوق دل را مي فروشد
تا بلكه گرده ناني به خانه ببرد
تا كه معشوق ترك عشق نكند
امروز دل را با تكه ناني مي توانيد بخريد
عشق فروشي
عشق فروشي است اينجا

Monday, September 01, 2003

دل تركيد
چشم لرزيد
و گونه ها همچون جاده هايي هموار
راه اشك را باز كردند
لبان به شوري گراييد
و اهي از ميانشان به بيرون پر كشيد
و او در اين لحظه مي انديشيد
كه چرا مردمان قصه ها مي گويند
چرا حديث زندگي شخصي را
نسل به نسل
از پدر به پسر نقل مي كنند
و قصه اصلا چيست
و ايا قصه غصه زندگي او نيز فردا
دهان به دهان نقل خواهد شد؟
ولي احساس
احساسش هيچگاه نقل نمي شود
هيچكس راز اشكش را در نخواهد يافت
در نخواهند يافت روزي كه قلم در دست گرفت و نوشتن اغاز كرد
و در ان روز با خود چه عهدي كرد
و چه منظوري داشت
در ان روز در دل عهد كرد كه هيچگاه كسي را نرنجاند
نمي خواست نصيحت كند
نه دلسوزي مي كرد و نه دلسوزي مي خواست
مي خواست حديث دل را بازگو كند
تا كه شايد كسي در اين دنياي پهناور بخواند و حس كند
مرهم نمي خواست
گوش شنوا مي خواست
احساس تهي شدن مي خواست
غلبه بر تهي شدن انسانيت مي خواست
نمي خواست دهان به دهان حرف هاي دلش
نقل گردد
مي خواست باشد
مي خواست باور كند كه هست و سهمي دارد
و روزي كه به اين خود باوري رسيد متولد شد
دوباره متولد شد.


***************************
امروز درست 365 روز از اولين نوشته من گذشته. با اين حال دوست ندارم كه ننويسم. شايد خيلي وقت ها حرف تازه اي نداشته باشم. شايد به قول بعضي از شما در انتهاي همه حرف هام فقط غم باشه. يا كه شايد حديث وصل هيچ وقت اينجا صداي پايكوبيش نمياد با اين حال به نظر من وبلاگ اينه دل افراده خوب وقتي وصل نيست بايد ناله كرد ديگه همه بزرگان كردند و هيچ كس بر اونها خرده نگرفت پس بر من نگيريد.
من متاسفانه خودم نيستم كه مطلب رو پست كنم با اين حال از عزيزترينم خواهش كردم لطف كنه چون دوست داشتم دقيقا توي همين روز مطلب بنويسم.
به خوبي خودتون بدي هاي منو ببخشيد.

Friday, August 22, 2003

عشقم شبيه سرسراست
هر كه امد رهگذري بود و گذشت
امد ونديد در وديوارهاي دروني خانه را
نديد نياز به مرمت را
و اصلا نديد رنگ ديوار ها را
ولي وقتي كه تو پا درون خانه ام گذاشتي
ديوارها از شرم ديدار تو سرخ شدند
و ترك ها خود را به هم نزديك كردند
تا كه تو نبيني خانه خرابي را
تو نيز امدي ونديدي
اما ان هنگام كه ترك ها سر در هم فرو بردند
ديوارهاي ديگر ترك برداشتند
و تو انها را ديدي
وچه ساده به انها نگريستي
و چه ساده عاشق شدي
عاشق دختر بچه اي پوشالي
عشق را درون خود زمزمه مي كردي
و نواي پيوند سر مي دادي
و چه ساده از عشق سخن مي گفتي
و چه روان رود مهر را جاري مي ساختي
اما امروز دخترك را زن فردا ديدي
وباز هم عشق ورزيدي
و دوباره عشق را زمزمه كردي
اما زمزمه اين بار با ناتواني همراه بود
ديگر چشمان زلالت برق ارزو نداشت
ومن دلم چشمانت را مي خواست
مي خواستم تا از براي خود كنم
وتو دوباره عشق را زمزمه كردي
وچشمانت جدايي را
چشمانت بسان منطق و لبانت بسان احساس
و من فقط چشمانم را مي بندم تا كه منطق را نبينم
و گوش هايم را بر لبانت مي گذارم
تا هميشه از براي من باشي



از دست دادن چقدر دردناك است و من گمان مي كردم چه ساده مي گذرم از كنارت ولي افسوس كه اشتباه كردم. اين بار نيز زماني فهميدم چقدر دوستت دارم كه تو ديگر نيستي. نمي دانم به حال خود بايد بگريم يا اينكه دوباره بنشينم و تنهايي را زمزمه كنم. اشتباه پشت سر اشتباه. و اين زندگي ادامه دارد اما دوباره مفهوم خود را از دست مي دهد و من باز در اين ميان منتظر مي نشينم و چشم به اين تكه در مي دوزم تا كه شايد بيايي. نمي خوام زنجيرت كنم اگر مي خواهي بروي ازادي. اما افسوس كه هيچگاه نخواهي ديد من كجايم و تو كجا.
خدايا نمي دانم اين بار بايد از تو گله كنم يا باز راضي بنشينم و خودم را در جريان زندگي غرق كنم.

همين امشب فقط خود عاشق شدن باش.

بيا اي باران بر من ببار
بيا بر اين چشمان خشك شده ام مرهمي بگذار
بيا وببار تا كه شايد فكر كند
باران بر روي صورتم پخش شده
اي اسمان
اي خدايي كه ان بالايي
نمي دانم واقعا در اين زندگي چه گناهي كرده ام
ولي ديگر دهان فرو مي بندم تا كه شايد به درد ايد
به درد ايد دلت
امشب از تو فقط گله دارم خدا
تو ام بالا نشسته اي و فقط مي نگري
و من ديگر از نگريسته شدم خسته شدم
اين بار فقط مي خواهم بگويم
ديگر نه مي نويسم ونه حرف مي زنم
تو هم فقط ظلم كن
از امشب مي خواهم ديوانه شوم
مي خواهم درون صحرا تحصن كنم

Saturday, August 16, 2003

سر بلند مي كنم
ماه را مي بينم
از ميان شاخه ها
ستاره مي چينم
تا كه شايد در ميان اين ستاره ها
ستاره بخت و اقبال باشد
تا كه انرا بچينم تا كه انرا ببويم

Friday, August 08, 2003

مست مي عشق و سيراب از وجودش
اواره كوچه هاي تلخ تاريخم
در ميان اين كوچه ها
تك تك خاطراتم مثال درختان نارون
هر نوايي كه بلند مي شود ياد اور مهر

غرقه در غم فراق
باز اواره كوچه هاي تاريخم
درتك تك گام هايي كه بر مي دارم
سنگيني گناه را بر دوشم حس مي كنم

انگار كه من براي اوارگي زاده شده ام
و مرا جز اوارگي طريقي نيست
و مي گويند كه : " تاريخ تكرار مي شود "
كاش از اين حلقه تكرار اوارگي را بردارند
كاش اصلا تاريخ را بردارند
تا كه به ياد نياورم خوبي ها را
تا كه شرمنده نشوم
و به ياد نياورم بدي ها را
تا كه خود را سرزنش نكنم
و چگونه درون اينه زل بزنم
و اعتراف كنم كه من تنهايم
و چگونه به خود بنگرم
در حالي كه چند سال پيش در همين اينه
با خود عهد بسته بودم
كه تا جان در اين تن باقيست ديگر تنها نخواهم ماند
ولي امروز دوباره در اين جا ايستاده ام و به اين نكته ايمان اوردم
" تاريخ تكرار مي شود "


*****
من دارم كامپيوترم رو مي فروشم شايد تا يك مدتي نتونم بنويسم با اين حال روز تولد وبلاگك ميام مي نويسم. هر كسي كه به من لينك داده و من ندادم به من بگه كه من از شرمندگيش در بيام هر كس هم كه من بهش لينك دادم اون نداده اصلا خودتونو ناراحت نكنين براي دل خودم بوده.

Sunday, August 03, 2003

ما دو فرشته بوديم
پاك و زيبا
همچو باران
اما امروز
تو طلوعي
شاد و سرخوش
من غروبم
چرك و غمگين

Tuesday, July 29, 2003

نگاهي به اخرين لحظات انداختم و راهي شدم. در راه به گذشته اش انديشيدم. از اولين روزي كه شناختمش شروع كردم. با اولين لبخند. شايد اصلا به ياد هم نياورم كه چه زماني بود و عمق انرا هرگز لمس نكنم. اما حال فقط انتظار انرا مي كشيدم كه بيايند و مرا صدا زنند و دوباره ببينمش. نمي دانستم اگر اين بار لبخند زند من نيز جوابش را خواهم داد يا فقط محو زيبايي لبخندش خواهم شد يا اينكه اشك خواهم ريخت. تنها چيزي را كه با كمال قاطعيت مي توانستم بيان كنم اين بود كه او مرا دوست مي داشت. اما اين بار رمقي بر روي لب هاي بي جانش خواهد نشست يا نه. انقدر بزرگ بود كه من در اغوش عشقش گم مي شدم. شايد هيچگاه محبت را بر زبان نمي اورد با اين حال من بودم و دريايي از ان. اي كاش زودتر مرا مي خواند. دوست داشتم اين بار برايش شعري بخوانم. شعري براي اخرين ديدار. به راستي چرا اينگونه بايد پايان يابد؟ چرا او را بدين گونه مي خواهند از من بگيرند؟ اما نه سوال نپرسيدم جوابم را ندهيد. به من گفته كه هيچ وقت سرنوشت را زير سوال نبرم. اين ذهن درمانده را پس چه كنم؟ سرنوشت من هم بدين گونه رقم خورده. بدين گونه كه بايد از اين به بعد با رويا همسفر شوم. اما ويرانگي را معنايي نيست. دوري را گرچه ملال است اما ويرانگي هرگز.
در اغوشم بگير. اولين كلامي كه بر زبان راندم و اخرينش. و در ان اغوش مهر بود صفا بود تجربه بود و جدايي. در زير لباس تن جدايي بود. و چنان بوي تلخي داشت كه مرا از هوش برد. ديگر نه كلامي داشتم كه جاري كنم و نه تواني براي تفكر. فقط مي خواستم در اين اخرين لحظات تنها باشيم. اما چه كنم كه حتي باد نيز به من حسادت مي كرد و مدام در ان دور و اطراف پرسه مي زد.
بيا و اين تنها چيزي بود كه شنيدم. و رفتم. در زير درخت بيد مجنوني مرا نشاند و خود بسان مجنون به من نگريست. دستم را گرفت و شمعي كف دستم گذاشت. انرا نگريستم و روشن كردم. در زير درخت گذاشتيمش و به راه افتاديم.
* درخت را كه ديدي سرنوشت است. باد مي ايد و مي رود سر خم مي كند و باز هم هست. شمع را كه ديدي اميد است. به ان بنگر كه لحظه اي پر شعله و لحظه دگري لرزان است. هنر اين است كه در ان باد روشن نگاهش داري. و هر چه به غير از درخت و شمع و باد است تو هستي.
تو خود هستي مي باشي پس نه غمگين شو نه بترس.

Thursday, July 24, 2003

خواستم بگويم بيا ديدم كه هستي
خواستم بگويم برو ديدم من نيستم
خواستم گريه كنم ديدم گونه هايت را قطره ها روشن كرده اند
خواستم فرياد كنم ديدم حنجره تو ازرده است
خواستم ابي باشم ديدم تو اسماني
خواستم بزرگ شوم ديدم دريايي
خواستم پرواز كنم ديدم تو پروانه اي
خواستم جدا شوم ديدم تو روحي
خواستم جدايت كنم ديدم من جسمم
جسم رفتني وروح ماندگار است
براي همين من رفتم

Wednesday, July 23, 2003


با سرو قدي تازه‌تر از خرمن گل
از دست منه جام مي و دامن گل
زان پيش که ناگه شود از باد اجل
پيراهـن عمر ما چو پيراهن گل

متاسفانه ادامه دارد و ادامه بدي منتظرم ببينم چي ميشه. راستش يكي كه منتظر مرگه و خودش مي دونه چه احساسي داره؟

Friday, July 18, 2003

چند روز پيش كه اينجا رو اب و جارو كردم تصميم گرفتم همه جا رو اب و جارو كنم. از خودم شروع كردم و شهامتش رو نداشتم و دوباره اخرين جا دوباره به خودم رسيدم. خواستم دلم رو پاك كنم از اين غبار ها كه روش نشسته. حالا اينجا نشستيم. من و وجدانم. مي خوام حرف بزنم و هر جا با وجدانم به تنگنا رسيدم از شما مي پرسم. خواستين جواب بدين نخواستين فقط بخونين و من دلم رو خوش مي كنم به احساس قشنگ شنيده شدن. پيش زمينه هم براي خودم اهنگ گريه نكن ابي گذاشتم.

نامه اول براي مادرم:
اولش بگم سلام
بعدش هم مي خوام هم گله كنم هم عذر گناهان را بخواهم. اولش گله براي اينكه هيچ وقت نيستي. شايد هم حق داشته باشي ادم نبايد خودش رو فداي ديگرون كنه و به خواسته دل اونها برسه. ولي همين محافظه كاري هاي تو باعث شده كه من خيلي كم بيارم. بعضي وقت ها توي دلم به خودم افتخار مي كنم كه بدون حامي اين همه وقت زنده بودم بعضي وقت ها هم به خودم لعنت مي فرستم كه بابا اصلا چرا من زنده هستم. عذر هم براي اينكه من همچين فرزند قابل افتخاري نيستم. همين.

نامه دوم پدرم :
ديگه با تو اوضاع من از همه خراب تره. هر وقت با هم حرف مي زنيم به زوره. مي دوني چرا؟ چون من ترجيح مي دم تا به اخر خط نرسيدم از تو گله نكنم و چيزي نگم ولي خدايي اگر نبودي من بيچاره بودم. يادته اون شب كه به من گفتي ممكنه من و تو با هم دعوا كنيم اما اگر يك ادمي سومي بياد وسط ما من و تو ما هستيم؟ اون شب به من دنيايي دادي. دنيايي كه هيچ كي ديگه نمي تونه از من بگيرتش. ممنون.

نامه سوم براي تويي كه بدون اينكه بدي ديده باشي جفا كردي:
ازت متنفرم. اگر شده تا اخر عمرم هر روز يك نفرين نثارت مي كنم. اينو تو هيچ وقت نمي بيني. ولي كاش يك دونه از اون نفريم هايي كه من مي كنم بگيره.

نامه چهارم براي تويي كه خوشبخت تريني و هر وقت اشك بر روي گونه هاي من مي ديدي تنها كسي بودي كه گوش مي كردي :
نمي دونم منو يادته يا نه؟ اميدورام باشه. تو پاك ترين ادمي بودي كه هميشه ديده بودم. يادته چقدر با مهر به بدترين نوشته هام گوش مي كردي؟ يادته وقتي سرخ شدنم رو از خجالت مي ديدي از توي استين مهرت يك تشويق بيرون مي اوردي و منو ياري مي كردي. تو اولين كسي بودي كه اينجا رو خوندي. هيچ وقت اينجا نظر ندادي ولي هر بار به من مي گفتي مطالعه كن مي خوام چند روز ديگه اسمت روي يك كتاب ببينم. اگه به خاطر ياد اوري همون حرف هات نبود شايد من هيچ وقت نمي نوشتم. مي دونم ديگه اينجا نمياي مي دونم ديگه نيستي اما كاش منو يادت نره. من همون دخترك كوچك با چشمان مثال اهو هستم. يادته مي گفتي دخترك ها رو فراموش نمي كني؟ به تو هم مي خواستم بگم ممنون.

نامه چهارم براي همه اونهايي كه از دست من رنجيدن:
مي دونم تعدادتون كم نيست. طلب بخشش.

نامه پنجم براي صدف:
باز هم مي دونم تو اينجا رو نمي خوني ولي ديگه براي دل خودمه. مي دوني صدف جان تو اين 10 سال گذشته تو زيباترين ادمي بودي كه تو زندگي من امده بود.

نامه ششم براي تويي كه خودت رو غريبه مي خوني:
تو ديگه مي دونم اينجا رو مي خوني. گفتي سكوت كنم باشه به خودت نمي گم اينجا مي نويسم. گفتي مزاحمم و همه چي رو خراب مي كنم. من هم خواستم خودم باشم نه اون چيزي كه ديگران مي خوان. تو هم منو براي خودم نخواستي. من هم دارم سكوت مي كنم. سكوتي براي هميشه. شايد اين بهترين راه باشه. هر ادمي توي دنيا يك اندازه اي ظرفيت داره اينو خودت گفتي تو هم كه تمام بارها رو روي دوش داري خسته شدي. منو مقصر دونستي نمي خوام توجيه كنم مي خوام بگم كه من هم حرف زده باشم. خودت هم بايد تا حالا فهميده باشي كه من با نوشتن راحت ترم. تو تمام مدت داري خودت رو ميبني. من در اين يك ماه اخير هر روز حداقل يك بار مرگ رو ديدم. عين اين ادم هاي صرعي روزي يك بار دارم غش مي كنم. اونم براي چي؟ براي پايان يافتم ظرفيت. براي خواستن چيزي كه در توانم نيست. باشه همه چي توي زندگي سر وقته فقط من كندم. هر چيزي چاره اي داره. درد رو كه مي شناسي درمانش كن. همه رفتن و پشت سرشون رو نگاه نمي كردن. چاره اش همينه. چه فرقي داره بقيه چه احساسي دارن و بعدش مي مونن يا مي ميرن. تو پشتت رو بكن و برو. به زندگي و اميدت برس و از نا ارومي در بيا. ارامش رو توي دور دست ها به انتظار نگه ندار. دست كه دراز كني مياد توي مشتت.

***
منو بگير از همهمه
منوبه خلوتت ببر
***
گريه نكن
براي اين بي سرزمين گريه كنن
***
اي نازنين گريه نكن..................

Thursday, July 17, 2003

عشق فقط حرف و سخن نيست
فقط بيان ناگفته ها نيست
عشق همراهي است
عشق هم سخن بودن است
عشق با هم از عشق گفتن نيست
عشق سفره اي است پهن زمين
درونش نان و پنير
در كنارش من وتو
با هم سرك به خلوت دل كشيدن است
جارو كردن احساس است
زندگي پروانه و ماهي درون تنگ است
راه پيمايي گوساله بعد از زاده شدن است
سكوت يار هنگام دلخوري است
ميزباني عروسي ابر ها است
باريدن ابر بر روي خورشيد است
عشق ناميدن من مثال ... نيست
اين نقطه ها پايان دهنده اند نه اغازگر
*******
راستي خونه من خوشگل شده يا نه؟

Monday, July 14, 2003

- سلام.
- سلام. اومدي؟ فكر نمي كردم ديگه بياي. هر دفعه كه بعد از قصه گفتنم از اتاق مي رفتي بيرون فكر مي كردم اين بار اخره.
- يك چيزي بگو. حرفي بزن.
- راستي اين هم ظلمه كه همش من حرف مي زنم نه؟ خوب تو هم يك چيزي بگو.
- دلم گرفته فقط مي خواهم گوش كنم. تو يك قصه بگو.
- چي؟ تو از بس دلت گرفته ديگه نمي توني حرف بزني؟ اين كه ديگه عادي شده. همه هر روز دلشون مي گيره ومي مي شكنه و باز هم فردا حالشون خوب ميشه.
- راستي مرز وفا كجاست؟
- من تا حالا چنين چيزي نشنيده بودم. مرز وفا؟
- اصلا از كجا پيدا كه وفايي باشه كه مرزي داشته باشه؟
- هست.
- از كجا اينقدر مطمئني؟
- گاهي كه توي خلوت نشستي و فكر مي كني ميبيني كه خيلي چيز ها هست كه شايد ديدنشان خيلي سخت باشه اما انكار معني نداره.
- وفا اصلا چه معني داره؟ وفا اينه كه فقط خيانت نكني به باورهات؟ به اعتقاداتت؟
- مي تونه اين باشه و مي تونه اين باشه كه درون اون دل كوچك و گرم خودت رو به دست خاطراتت ندي.
- مي تونه اين هم باشه كه اصلا اعتقادي نباشه كه وفا باشه.
- اعتقاد هميشه هست.
- اعتقاد به چي؟ به كي؟
-اعتقاد به وجود.
- كدوم وجود؟ اصلا وجود چيه از كجا پيداش شده تو زندگي. من اگه وجود رو نخوام بايد چي كار كنم بايد به كي شكايت كنم؟
- وجود رو مي خواي زير سوال ببري؟
- اره مي خوام انكار كنم. مي خوام بگم وجود مسووليت مي خواد من هم ندارم. پس ديگه وجودي نمي مونه و تا كي بايد راه برم و فقط اعتراض كنم؟ شايد كسي دلش نخواد به اعتراض من گوش بده ومن در همون جايي كه هستم براي هميشه بمونم.
- وجود كه دست خودت نيست اما مسووليت رو تو ميسازي با ريشه هاش و عمقش.
- بيا با هم يك سفره نان و پنير پهن كنيم بنيشينيم كنارش.
- يك دسته رازقي هم در وسط سفره بگذاريم.
- وقتي سر سفره نشستيم يادي كنيم از اون هايي كه نيستند.
- چرا ياد كنيم؟
- ياد مي كنيم كه اين ذهن فرسوده رو ياري كنيم خاطرات رو حفظ كنه.
- خوب مي تونيم يك قاب عكس از خاطرات بسازيم.
- قاب يعني محدوديت. محدوديت يعني فراموشي.وقتي مي خواي چيزي رو فراموش كني اون رو اسير محدوديت كن.
- ولي هر روز مي بينمشون هر روز يادشون مي كنم برام عزيز هستند.
- تا حالا پينه دوز ديدي؟
- اره خيلي نازه!
- مي بيني تو پينه دوز رو دوست داري و اعتقاد هم داري كه اگر فوت كنيشون اگه پريدن به ارزوت مي رسي و هر وقت پيداشون كردي به ازادي سوقشون ميدي اما سوسك چي؟ وقتي مي بينيش با چنان قدرتي له مي كنيش كه انگار هيچ وقت حق حيات نداشته. اما هيچ وقت فكر كردي هر دو از يك خانواده هستن؟
- اخه هر چي زيباش خوبه.
- اما ببينم بگو چند تا از خاطرات خوب رو به خاطر داري در حالي كه از خاطرات بد بگو كدوم رو به خاطر نداري؟
- اين انصاف نيست خوب اثر تلخي بيشتر مي مونه.
- خوب چرا از مرگ يكي عكس نمي گيري و نمي گذاري روي طاقچه؟ ولي بهترين عكس عزيز از دست رفته رو مي گذاري سر بخاري؟
- ....
- مي بيني مرگ ادم ها رو حفظ مي كنه اونها رو برامون عزيز مي كنه و توي خاطراتومن براي ابد نگه ميداره. پس وجودي نداريم وقتي عزيز هستيم. پس هيچ وقت وجودمون ارزشي نداره.
- پس چرا دل مي بنديم؟
- دل مي بنديم كه دليلي براي وجود خودمون پيدا كنيم.
- چرا دليل؟
- چون بدون دليل زندگي برامون عين عذابه و فكر.
- عذاب قبول ولي فكر چرا؟
- فكر عذاب مياره. وقتي بنشيني به اين فكر كني كه از كجا اومدي سر به نا كجا اباد مي گذاري.
- در واقع ما نيستيم پس؟؟؟!
- هستيم در عين نيستي.
- ...
- هستيم كه براي زندگي دليل بتراشيم و در ته دل اعتقاد داشته باشيم كه نيستيم.
- ...
- اينقدر اين دروغ بودن رو تكرار مي كنيم كه توش غرق ميشيم.
- غرق!
- اره غرق روياي بودن كه شدي با رفتن ميبيني كه نيستي.
- اصلا هيچ وقت نبودي.

Friday, July 11, 2003

سهم من گرچه از عشق جز سرگرداني نبود
با اين حال حاصلش كوله باري از تجربه بود
گرچه امروز مهر سكوت بر لبانم زده ام
اما ديروز كه سفره اي بود و سخني
سراب عشقي بود و سرمستي
گرما بود و جام مي
يار در حلقه دوستداران نبود
امروز كه ديگر بر دوستي گرد غبار نشسته
دل خاكي و سيه چرده شده
و خواب مستولي شده
و مرا رفته رفته در بر مي گيرد
و چشم هايم ديگر سوي ديدن سراب را نيز ندارد
در دورترين نقطه افق
ستاره اي به درخشاني عشق
مي درخشد
درخشش همانا و خواب همانا

Thursday, July 10, 2003

مي خواستم بيك ببينم چه خبره اينجا تو سايت خودم دلم هم به كلي گرفته و انوقت مي دونين چي ميبينم؟ سرويس دهنده وب عزيز بنده علاوه بر اينكه پرشين بلاگ رو بسته اومده و بلاگ اسپات رو هم بسته بنابراين من فقط مي تونم بنويسم نمي تونم سايت خودم رو حتي باز كنم! خيلي جالبه فكر كنم ديگه واجب شد از دست پارس ان لاين خلاص بشم!

Wednesday, July 09, 2003

به هم عشق مي ورزيم و زندگي مي كنيم
زندگي مي كنيم و به هم عشق مي ورزيم
و نمي دانيم زندگي چيست
و نمي دانيم روز چيست
و نمي دانيم عشق چيست
لاله و لادن ديگر در بين ما نيستند.....

Friday, July 04, 2003

از دور دست ها صدا مي ايد. صداي ترس. صداي زندگي. صداي ترس از زندگي. صداي ترس از تو ترس از من. صداي فرياد كودك خفته در اعماق وجودم. وقتي ترس درونم ريشه مي كند خودم را به دست نواي موسيقي مي سپارم و با او هم اغوش مي شوم. و اين بار در اين هم اغوشي از دست خواهم رفت. چون اين بار حركت نيز رخوت روحم را دور نخواهد كرد. اين بار در اين رخوت رازي است. رازي سر به مهر. رازي كه حتي نمي دانم چيست. فقط رخوت مرا از فكرم دور مي كند و اين بار درونم فرياد ازادي سر مي دهد و گلايه دارد چرا از اسارت پيشين درس زندگي نياموختم. و من تنها سر را به نشانه تاسف تكان مي دهم. افسوس كه نمي دانم در پس اين ذهن بيمارم از زندگي چه ميخواهم. فرياد وحشت سر مي دهم. اين تنها كاري است كه دران به درجه استادي رسيده ام.

Monday, June 30, 2003

در اين كلبه متروك فقط خاطره مي ماند
ياد كوچ پرستو مي ماند
ياد روزهاي افتابي مي ماند
و در اين روز
در سرا پرده عشق باز دلم مهمان توست
بار دلم
حرف دلم
دلداده توست
در نهان خانه دل راز دلم از ان توست
زمزمه كنان
نوازنده گوش هاي توست
تو بدان يار تويي
عزيز دلدار تويي
خار محافظ تويي
محبوبه شب* منم
همراه مهتاب
در گوشه باغ
با عطر فراوان
در انتظار فردا منم


*محبوبه شب يك گل سفيد همرنگ مهتاب است.

Friday, June 27, 2003

خوشا ان شهر جادويي كه وجب به وجبش
سرشار از غرور است
سرشار از بالندگيست
سرزميني كه غروبش
از روي زمين چمن روبرويش
پلكان وفايش
خاك پر ز مهرش
ارامگاه بزرگانش
به رنگيني خون است
گرمايش نه به خاطر كوير است
بلكه از قلب هاي درون قبور سرچشمه مي گيرد
چشمانم را كه بستم
وسوسه نسيم در گوشم
مرا به سفر برد
تكيه گاهم ستوني بود
و ديده ام بر فراز زيباترين اسمان دنيا
اسماني كه انگار رنگ نيلي ان را با افتخار مخلوط كرده بودند
و هنگامي كه دست بر ستون سنگي افراخته ات مي كشم
بند بند وجودم را درونشان لمس مي كنم
****
من هم مي خوام از ابي تقليد كنم
نكات ابي!!!:
1.ديگه نتونستم چيزي اضافه كنم.
2.من با كمك سايت هاي انتي فيلترينگ پرشين بلاگ رو مي خونم بنابراين از نظر دادن در نظر خواهي معذورم. در مسنجر نظر ميدم.
3.به علت نزديكي امتحانات وضع روحي براي داستان درست حسابي ندارم دري وري مي نويسم.
4. اين مثلا راجع به تخت جمشيد بود!
5. بلاگر ما هم نوشد و ما هم عضو نيو بلاگر شديم! خوشگل شده ها!
ديگه فكر كنم بايد به قول ابي بگم يا حق!!!

Tuesday, June 24, 2003

از در كه وارد شدم بر روي لب هاي دختركي خنده نشست. به ته سالن رفتم و در گوشه اي كز كردم. روبه رويم 3 پنجره بود. هر كدام به 3 قسمت سفيد و يك قسمت سبز تقسيم شده بودند. از وراي انها كه به بيرون خيره مي شدم نوري عميق مي ديدم. دوست داشتم دست دراز كنم و پنجره را بگشايم اما انگار زنجيري فولادين بر دستانم بودند. چشم در چشم افرادي كه بودند انداختم. عده اي نالان عده اي گريان و عده اي خندان.
كدامين را باور مي كردم؟
در گوشه اي دختركم را ديدم چه ساده و معصوم به نظر مي رسيد. تنها اشكي كه ارزش پاك كردن داشت همان بود. هنوز گريه اش را وقتي از پله ها پهن بر زمين شد را به خاطر دارم و چند سال بعد كه حتي براي جان دادن موري گريه را سر داد. هنوز هم شفافيت را در نگاهش مي بينم.
در زاويه اي ديگر اما عده اي در حال خنديدن هستند. من به چه بايد پوزخند بزنم؟ كاش مي توانستم اين زنجير ها را جدا كنم.
نور پنجره از ميان شيشه سبز سبزتر است همانند زندگي. اما در پشت قاب ان چه نهفته؟ حقيقت؟
حقيقت اگر به همانند ظاهر زندگي باشد كه نمي دانم شنيدنش ارزشش را دارد يا خير. اما اگر به سبزي درخت باشد انرا با دستي پر زمهر خواستارم.
كسي صدايم مي كند.
- اشنايي يا غريبه؟
- شايد اشنايي از دياري غريبه و شايد غريبه اي از ديار اشنا.
- مي گويي يا مي شنوي؟
- گفتني ها سالهاست كه تمام شده بهتر است شنونده باشم.
- از من چه مي خواهي؟
- ديدم كه تنهايي و سرگردان گفتم شايد بخواهي در كنارم بنشيني.
- در كنار تو چه چيز را خواهم ديد؟
- افق از هر زاويه اي متفاوت است.
- افق انجا چه فرقي دارد؟
- تفاوت از ديدگاه به وجود مي ايد.
- در ان افق با اين ديدگاه چه خواهم ديد؟
- من در اينجا چيزي ديده ام كه سالهاست مرا چشم انتظار نگه داشته.
- لختي كنار برو.
نور ... نور ... نور...
- زيبايي پشت نقاب نور از چيست؟
- اندكي بيشتر بنگر.
- نقاب جنسش از چيست؟
- رويا.
- رويا چيزيست كه من مي خواهم ببينم.
- رويا زاييده ذهن بيمار توست.
- چرا بيمار؟
- هر چيزي كه زاييده شود بيمار است تا هنگامي كه خود شكل گيرد حتي كودك.
- پس رويا ان چيزيست كه من خواهان ديدارش هستم.
- رويا چيزيست كه تو گمان مي كني اما گمان لزوما راست نيست.
- راستي چيست؟
- حقيقت.
- من گمان برده بودم حقيقت همين است.
- حقيقت وراي احساس است هر زمان كه از اين احساس دور شدي به حقيقت مي رسي.
- شايد انرا نخواهم.
- وقتي احساسي نباشد ديگر خواستن معني پيدا نمي كند.
- چگونه خود را از احساس تهي كنم؟
- احساس تهي شدني نيست.
- همان گونه كه به وجود مي ايد از بين مي رود.
- من به وجود اورنده احساس نبودم.
- پس از بين برنده ان نيز نخواهي بود.
- پس حقيقت در نيستي است.
- خودت بيانديش.
- تو كيستي؟
- من حقيقتم.
- من تو را مي بينم پس نيستم!
- شايد.
- پس حقيقت در وراي اشك نهفته است.
- ....
- پس حقيقت در سنگ قبر است.

Monday, June 23, 2003

چند روزي مي شود كه پرشين بلاگ هك شده. من واقعا متاسفم.
چند روز پيش دوست خوبم عزيزي را از دست داد در مجلس ترحيم ان مرحوم حس غريبي داشتم هم دلم مي خواهد ان لحظه را ثبت كنم هم قلمم ياري نمي دهد با اين حال حيفم امد اين چند خط يادگار ان را ننويسم. شما فكر مي كنيد ادامه ان چيست؟ سعي مي كنم به زودي ادامه اش را بنويسم. شما هم ياري دهنده باشيد.

**************************************
از در كه وارد شدم بر روزي لب هاي دختركي خنده نشست. به ته سالن رفتم و در گوشه اي كز كردم. روبه رويم 3 پنجره بود. هر كدام به 3 قسمت سفيد و يك قسمت سبز تقسيم شده بودند. از وراي انها كه به بيرون خيره مي شدم نوري عميق مي ديدم.

Sunday, June 22, 2003

روح شعر زندگيست
شاعران نه انانند كه شعري مي نويسند
بلكه اناني هستند كه با قلبي سرشار از اين روح مي زيند
كساني كه به مرزهاي وجودي خود مي رسند
پيش از انكه اخرين نفس را بر ارم
پيش از انكه پرده فرو افتد
پيش از پژمزدن اخرين گل
بر انم كه زندگي كنم
بر انم كه عشق بورزم
بر انم كه باشم...

****
امروز اين قطعه شعر به من هديه شد.

Friday, June 20, 2003

يادم است چند سال پيش بود. روزي در مدرسه دختركي به سن و سال خودم تعدادي كرم ابريشم اورده بود. با هزاران خواهش توانستم 5 تايي از او قرض بگيرم. قرض كه چه عرض كنم تصاحب كنم. با انها كه به خانه امدم همه شروع به ابراز نارضايتي كردند. مادرم كه از اين جانوران خزنده بيزار بود. اما من چشمان سياهشان را و دهان قرمزشان و پوست سفيد همچون برفشان را كه به همان سردي نيز بود مي پرستيدم. وقتي مي خواستم نوازششان كنم از راه رفتن انها بر روي بند بند انگشتانم لذت مي بردم. خوشبختانه درخت همسايه پر از برگ توت بود و هر روز چندين بار برگها را عوض مي كردم. هر روز بزرگ و بزرگ تر مي شدند تا به جايي رسيدند كه هر كدام كنج عزلت طلبيدند. نمي دانستم چرا از هم دوري مي كنند و هر روز در گوشه اي مي روند و به برگ ها اهميتي نمي دهند. و من روزي چند بار انها را از گوشه ها جدا مي كردم و به ميان قوطي شيريني مي اوردم. انها دوباره را به همان سمت كج مي كردند.
يكي از روزها صبح كه از خواب بلند شدم ديدم كه يكي از انها نيست و در گوشه تنگ ماهي پيله اي سفيد بسته شده. پدر را كه صدا كردم از من خواست تا او را در گوشه اي نگه دارم تا پروانه ام بيرون بيايد. روزهاي ديگر هم همين اتفاق مي افتاد تا من ياراني را كه با انها 3 ماه را سپري كرده ودم از دست دادم.
به گفته پدر در جعبه شيريني را گذاشتم و انرا در كناري گرم گذاشتم.
اواسط زمستان بود كه روزي در جعبه را باز كردم و ديدم پروانه ها همه مردند و دانه هاي بسيار ريز سياه در كف جعبه باقي مانده. پروانه هايم براي سال ديگرم كودكاني گذاشته بودند. انها را در كنار شومينه گذاشتم. اويل بهار كه به ديدنشان رفتم هيچ كدامشان نبودند و در عوض تعدادي مورچه در كنار انها به چشم مي خورد ومن اشك ريزان به شكم سير انها انديشيدم.

Wednesday, June 18, 2003

چند روزاست بغض مهمان دلم شده
مي ايد اما دير ميرود
چند روزاست نمي دانم درون اين دل چه مي گذرد
ولي سنگيني را احساس مي كنم
سردي را احساس مي كنم
كاش مي شد از امروز فرار مي كردم
به شهر وفا
به شهري از صفا
به جايي كه ديگر دلي از غم نباشد

*******
شايد چند روز نباشم. مي دونم هر وقت دلم مي گيره نبايد بيام اينجا اما اينجا شده مرهم دلم. اينجا شده قبله نيازم. شده بخشي از وجودم. اگر از دستم مي رنجيد شرمنده.

Sunday, June 15, 2003

پله پله به جلو يا پله پله به عقب؟

1. پله پله به جلو

تنها خاطره اي كه از كودكي در خاطرم مانده صورت تار پدر بزرگ است و عبايي كه بر دوش داشت. وقتي مرا از روي زمين بلند كرد و در كنار ايينه گذاشت. خانه تو در توي او و بس.
وقتي پا در 5 سالگي گذاشتم براي اولين بار عاشق شدم. عاشق كودكي به سن خودم. شبها خواب عروسيم را مي ديدم در حالي كه ديگران هنوز كودك بودند و من در اوج.
در شش سالگي اولين مدال را در تابلوي افتخاراتم كسب كردم. من با پايي با 7 بخيه مدال شنا گرفتم. هيچ وقت ان روز را از خاطر نمي برم. در ان روز ها تمام دنيايم يك مداد تراش بود وقتي مادر انرا نخريد در جيب گذاشتمش و به خاطر ان روي ديدن مادر را نداشتم و مجبورم كرد به مغازه بروم و پس بدهمش.
در 7 سالگي كه به مدرسه رفتم از فرط خجالت نا به اخر سال بر روي نيمكت تنها نشستم.
در 13 سالگي دوباره عاشق شدم. عاشق بهترين مرد دنيا. هنوز هم او را بهترين مي دانم. در روز ازدواجش از فرط ناراحتي كسالت را بهانه كردم و چند سال بعد در دل برايش ارزوي سعادت كردم و از ته دل زنش را دوست دارم.

2. پله پله به عقب

در 16 سالگي براي اولين بار به بهترين دوستم حسادت كردم و از دست خودم چنان دلگير شدم كه با خود عهد بستم هرگز ديگر حسادت نكنم و اين تنها عهدي است كه تا به حاي نگه داشته ام.
روزها گذشتند و احساس تفاوت در من بيشتر اوج مي گرفت. دلبستگي هايم با ديگران فرق داشت. نيازهايم متفاوت بودند.
در 18 سالگي فهميدم كه روح سركشي دارم. تفاوت تنها چيزي بود كه به خاطرش زنده بودم. فهميدم كه هرگز عاشق نخواهم شد و اين پاياني بود بر احساسم و از ان روز به بعد طغيان كرد. و مهارش برايم كاري است ناشدني.
در 19 سالگي به اينكه زندگي عادلانه نيست از ته دل پي بردم و براي اولين بار گريستم.

و امشب كه انديشيدم پي بردم كه تا 13 سالگي را بيشتر دوست دارم. دخترك كوچكي بودم با يك دنيا سادگي كه ديگران به او عشق مي ورزيدند و حالا تنها. و ديروز به اين نتيجه رسيدم كه از ديگران مهر نخواهم كه اگر داشتند در جايي ديگر مصرفش مي كردند. ديروز به وظيفه قلبم در اين دنيا خاتمه دادم.
ديشب قلبم بازنشسته شد.

حالا پله پله به جلو يا پله پله به عقب؟

Thursday, June 12, 2003

مرنجانم مرنجانم
كه من از نسل بارانم
خوب يا بد
زشت يا زيبا
در اين جهانم
در اين جهان چشم انتظارم
نمي دانم بگويم يا بيانديشم
گر بگويم تو را رانم
گر نگويم خود بيانديشم
و در رنجم
نمي دانم بخواهم يا برانم
گر بخواهم تكرار است و روحم سركش
گر برانم دايم در عذابم
نسل من زاده اشك است
و همنشين رويا
نمي داند بنشيند يا بتازد
گر نشيند قطره قطره اب شود
و گر بتازد به يكباره محو شود
همان بهتر كه ديوانه باشم

**************
به نظر شما خدا چه رنگيه؟

Monday, June 09, 2003

اي نامه كه مي روي به سويش:

امروز ايستاده ام. در گوشه خياباني پر رفت و امد. سر و صدا ازارم مي دهد. گاه دعا مي كنم كاش اينقدر بلند قامت مي شدم كه سرم را لا به لاي ابرها پنهان كنم. ولي در ان هنگام ديگر بلند تر از مني وجود نداشت تا در سايه اش خود را از افتاب سوزان تابستان حفظ كنم. وقتي گرمم مي شود دستان را سايه چشمانم مي سازم و در سايه درختي مي اسايم.
شب ها اينجا سكوتي عجيب حكم فرماست. ارام است. من تنها به شوق شب ها زنده هستم. شب كه مي شود صدايي نمي ايد. به ياد روزگاراني مي افتم كه خانه ام جاي ديگري بود و هر صبح با صداي سار و بلبل بيدار مي شدم. تنها صدايي كه روزها مي امد صداي گنجشك ها بود و دگر هيچ... هيچ .... هيچ .... و هيچ يعني سكوت.
راستي مي دانستي من يك برادر هم دارم. روزي كه همديگر را شناختيم بعد از مدني كوتاه جدايمان كردند و مرا به اينجا و او را كنار نهري جاي دادند. ديشب بويش را در هوا حس كردم. اي باد كلمه به كلمه ام را به درخت كنار نهر برسان.

Friday, June 06, 2003

از بالاي كوه كه به پايين نگاه مي كرد مزرعه هايي به سبزي دل بچه گنجشك مي ديد. دوست داشت از همان بالا خود را پرتاب كند. خود را به دست احساس بسپارد. مزرعه ها را دوست داشت. هر صبح كه از خواب بر مي خواست انها را پيش خود تجسم مي كرد. نمي دانست در مزرعه ها چه كشت مي شود تا اينكه روزي به همراه مادر به پايين كوه رفت و از نزديك بوي چاي را حس كرد. هميشه دوست داشت نقشي اين صحنه ها را بر كاغذ زند. اما هميشه از اينكه اشنباه كند واهمه داشت. با خود عهد بسته بود اگر بار دگر توانست بوته هاي چاي را لمس كند و بوي دل انگيز انها مشامش را نوازش داد قلمو را بردارد و نقاشي كند.
صبح روزي جديد بود و پسرك با بوي خاك از خواب بر خواست. باران همه جا را صفا داده بود. در ذهن بوته هاي چاي را به همراه شبنم تجسم كرد. عزمش را جزم كرد و به راه افتاد. راه ميان بر با اينكه نزديك تر بود با اين حال پستي بلندي بسيار داشت پس جاده را برگزيد. چند چاله پر از بر سر راه بود كه باعث شد چندين بار از امدن پشيمان شود تا به حال تنها به به پايين كوه نرفته بود. كم كم بوي چاي قوي تر مي شد و او مشتاق تر.
به اولين مزرعه كه رسيد ايستاد. دوست داشت جلو تر رود ولي نوي توانست. دقايقي چند در انجا ايستاد تا اينكه زنان براي كار امدند. زني از او علت ايستادنش را پرسيد و دست او را گرفت و به درون برد. برگ سبزي چيد و به دستش داد. تمام دستش از شبنم خيس شد. كيفش را باز كرد و دفتري بيرون اورد و شروع كرد به نقش خيال زدن.
مزرعه ... زن ... چاي ... كوه ... شبنم ...
در دل ارزو كرد كاش مي توانست ببيند تا زيباتر نقش زند.

به اينجا هم سر بزنيد و توضيح بدين براي چي مي نويسين

Wednesday, June 04, 2003

امشب بعد از مدت ها لرزيدم
امشب بعد از مدت ها قلبم تير كشيد و رگ ها يم گرفت
دستم لرزيد
پشت گردنم از گرما سوخت
پس از مدت ها باز ارامش را در دور دست ها ديدم
دلم گرفت و كسي نبود تا سنگ صبورم باشد
امشب حلقه اشك درون چشمانم خشك نمي شد
ساعت ها خيره به كاشي ها چشم دوختم
منتظر بودم
در انتظار ارامش
ولي جوابم فقط سكوت بود
سرد و خاموش
امشب شايد در انتظار نوازشي بودم
شايد در انتظار خواب ابدي
امشب دوباره ارزوي مرگ كردم
دوباره ترسيدم
امشب ترس خواب از چشمانم ربوده
امشب اين قلب نيمه جان
دوباره جان داد
امشب دلم دامن مادر مي خواست
مي خواستم براي مادرم گريه كنم اما
هيهات
تا كنون احدي اشكم را نديده
امشب دلم لالايي مي خواهد
دلم كودكي مي خواهد
دلم عزادار است
حالم دگرگون است
در ميانه تابستان يخ كردم
امشب انگار بر روي زبانم دانه هاي فلفل بود
كاش امشبي در كار نبود
امشب درون دلم برف امد
امشب برايم قرني است

Monday, June 02, 2003

روز اول كه ديدمت نمي دانستم چه كنم. نمي دانستم چه احساسي دارم وقتي به خانه امدم شاخه گل رزي را درون استكاني گذاشتم. براي اينكه سر زندگيش را حفظ كند قطعه كوچك يخي را درون استكان انداختم. استكان را بر روي ميز گذاشتم و خودم را به دست رويا سپردم با نواي موسيقي هم اغوش شدم و با دامن بلند گلدارم درون اتاق چرخ مي زدم. نواي ارام روياهايم چنان مستم كرد كه بي انكه بدانم در گوشه اي نشسته بودم خيره خيره به ميز مي نگريستم. كم كم گرمم شد چشم باز كردم و طلوع نيلي رنگ اسمان را ديدم بي اختيار برخواستم به سوي پشت بام رفتم . در فصل بهار حتي كاه گل ها هم سبز هستند. در گوشه اي زانوانم را در اغوش كشيدم و به طلوع چشم دوختم. وقتي صحرا را قرمز ديدم به قصد ديدنت راهي صحرا شدم در كنار پنجره اتاقم به گل نگاهي انداختم و شكفتنش را تحسين كردم. از دور بوسه اي حواله اش دادم. دل در دلم نبود به سويت پرواز مي كردم. وقتي به مزرعه رسيدم باز تو بودي كه زودتر از من انجا بودي. هر روز به ديدنت مي امدم اما جرات ديدار را در خود احساس نمي كردم. در اين چند روزه دلبستگي را در رگ و پي ام حس مي كردم . وقت بازگشت از صحرا به دنبال شاخه گل ديگري گشتم تا رزم را از تنهايي در بياورم ولي هر چه گشتم جز رز پژمرده اي نيافتم. به خانه اوردمش و با نوازش درون استكان قرار دادم. ولي ديدم كه توانايي ندارد سرش را بالا نگه دارد به ديگري تكيه اش دادم. با خود عهد بستم حال كه اين را به هم رساندم خودم را به تو بنمايانم. هر روز شاخه اولي شكفته تر و دومي پژمرده تر مي شد. صبح كه بر خواستم ديدم كه دومي در حال جان سپردن است. ترسيدم. گيوه هايم را به پا كردم به سويت دويدم. وقتي به مزرعه رسيدم مانند هميشه انجا بودي فرياد كنان به سويت شتافتم. وقتي نزديك رسيدم فقط مترسكي ديدم كه حتي توانايي در اغوش كشيدنم را نداشت حال فهميدم چرا شاخه گلم صبح جان داد.

Saturday, May 31, 2003

من تو را مي پرستم وقتي كه شادي
وقتي با شادي به من خيره مي شوي
وقتي در عمق چشمانت كلبه كوچك نشاط را مي بينم
وقتي روبه رويم مي ايستي و به من خيره مي شوي
احساس مي كنم من فرمانرواي جهانم
فرمانرواي جهانم كه همچو تويي مرا مي نگرد
چشم در چشمم مي دوزد
ولي هنگامي كه دست در چشمانت مي كني
و پرده ها را كنار مي زني
چشمانت عميق تر مي شود
پر معنا تر مي شود
زيباتر مي شود
و غمگين و سرد
شايد در عمق چشمانت غم داري
شايد دلهره
نگراني
بي حوصلگي را درونشان مي كاوم و ميابم
شهرشان را مي خوانم
و گوش به نواي مو سيقيشان مي سپارم
2 گوي قهوه اي و براق مي بينم
تا انتهايشان پيداست
غم در اين اعماق امدني و رفتني است
اما بي حوصلگي چه؟
هميشه گوي ها در حال فرارند
از دست او مي گريزند
بي انكه بدانند ماوايي نيست
من از ان لحظه بيزارم كه طوفان مي ايد
طوفان توانشان را مي برد
همه چيز را به هم مي ريزد
اشفته شان مي كند
ساعت ها ادامه ميابد
ولي هنگامي كه پايان ميابد
من دوباره سازندگي را مي بينم
از طوفان بيزارم ولي به خاطر تو او را نيز مي پرستم
چون دوباره بعد از طوفان
جوانه مي زني
مي رويي
جوانه هاي رازقي را مي بينم
بوي ياس را با تمتم وجود مي بلعم
و در اين لحظه من باز فرمانروايم
من تو را از اين گونه مي بينم
تو دختر درون اينه را چگونه مي بيني؟

Thursday, May 29, 2003

پرده 1:
جمعه بازاري گرم بود. در گوشه اي پيرمردي نشسته و سرگرم كسب بود.در بساطش چند عدد خرگوش به چشم مي خورد. بچه خرگوش هاي به لطافت برگ هاي تازه شكفته نسترن. گوشه دامن مادر را كشيدم و به سويشان بردم. هر چه صورت را بيشتر مغموم مي كردم دلايل مادر براي منصرف كردنم بيشتر مي شد. ولي اشك هاي كودكانه حربه ايست غير قابل مبارزه. من پيروز ميدان بودم و با خرگوشي به سفيدي برف و معصوميت نوزاد به خانه امدم.

پرده 2:
در گوشه باغچه بوته بسيار سرخ توت فرنگي روييده. نميدانم دستان پيرمرد باغباني انرا كاشته يا اينكه حاصل پيوند باد و خاك است. به هر حال زيباييش خيره كننده است.

پرده 3:
خرگوشم را بسيار دوست دارم هر روز براي هوا خوري به درون حياط مي برمش . امروز كه به گردش رفته بوديم مادر مرا صدا زد و من به درون رفتم و خرگوشك درون باغ ماند. وقتي امدم تا او را به درون ببرم ديدم در كنار بوته نشسته. گمان كردم كه با هم راز و نياز مي كنند.

پرده 4:
بوته توت فرنگي ديگر ريشه اي ندارد و خشكيد.

Monday, May 26, 2003

گفتي : بلور
گفتم :اه شكستم
گفتي : اه
گفتم : چيني بند زده شده ام
گفتي :طلاي ناب
گفتم : سيني مسي با روكش طلا
گفتي :حلقه زندگي
گفتم :حلقه طناب دار

Saturday, May 24, 2003

دسته اي مرغ صياد دريايي
بر روي اقيانوس درخشنده
در حال پرواز تا سوي ديگر زمين
در پي كشف گرد بود ان
پرواز تجربه است و تجربه پختگي
تجربه ازادي
تجربه نامحدود زيستن
تجربه احساس انوار گرم و طلايي ير روي بال ها
شايد در پس اين پرواز حس جدايي ارميده باشد
شايد براي صياد فقط تجربه همراهي مطرح باشد ولي براي صيد تجربه جدايي
تجربه نيستي
فنا شدن
واي بر ان ماهي رنگيني كه در منقار پر كين او گرفتار ايد
ديگر مرغكان اسمان بر حال او گريه نخواهند كرد
بر حال زارش خواهند خنديد
همانند انسان ها
بر زاري انسان ها مي خندم و بر خوشيشان مي گريم
در روز ازل در دلم سنگ گذاشتند و روانه سفرم كردند
كوله بارم نفرت
واژه رحم شفقت در فرهنگ من جايي ندارند
در دلم نيز
دل ...
دل...
بيهوده واژه ايست
اصطلاح ساده لوحان روزگار
در بساط دست فروشان هم نتوانستم دلي پيدا كنم
دلي عاريه اي
شايد با دل عاريه اي رحم را تعريف كنم
اصلا دل به چه كارم مي ايد؟
مني كه اسطوره ظلم و كينم
مني كه كوه در مقابل پايداري و غرورم فرو ريخت و باد انرا بسان ماسه بر ساحل اقيانوس پراكند
اقيانوس به من جدايي اموخت
هنگامي كه تنها در ميانش بودم
دست و پا مي زدم
فرياد براي نجاتم سر داده بودم
در ان هنگام به من لبخند زد و دستان مواجش را باز كرد و مرا در اغوش خود فشرد
در ان هنگام از جدا شدم از خودم جدا شدم

Friday, May 23, 2003

سلامي با پايان شايد هم نه
امروز باز من موندم و تو. هميشه همين جوريه ها چيزي هايي رو كه من دوست دارم رو بقيه دوست ندارن و چيز هايي رو كه بقيه از من مي خوان اونقدر انجامشون برام دردسره كه ترجيح ميدم اصلا بهش فكر نكنم. باز هم من موندم تو اخه تا كي تو بايد جور منون بكشي؟ خيلي وقت ها خودم به اين موضوع فكر مي كنم ولي چاره چيه؟ تو كه واقها محكومي. باز هم با اين حال دلخواه باشه يا نه باز هم يك جور هايي وفاداري. دارم كم كم به اين نتيجه مي رسم كه ادم ها از دور براي هم زيبان و وقتي موضوع نزديكي و دوستي و احساس پيش مياد همه پس مي زنن و بهانشون اينه كه بابا نمي تونيم جور يكي ديگه رو بكشيم.
اصلا چرا اينطوري؟ چرا بايد به خاطر ديگران زندگي كنم؟ يك دفعه هم شده مي خوام براي دلم زندگي كنم. هر كس مياد طرفم از من يك چيزي مي خواد نمي دونم كه مي تونم خواسته همه رو بر طرف كنم يا نه تا حالا بهش هم فكر نكردم چون معمولا اولين قدم رو هيچ وقت من بر نمي دارم و همين طور اخرين قدم رو هم. پس يك بار تو اين زندگي مي تونم بگم كه بابا من خراب كننده روابط نيستم شايد به وجود اورنده هم نباشم.
يك بار هم شده مي خوام يك ادم مشكل ساز بشم. چي ميشه اگه يك بار هم من طغيان كنم؟ قبل از من بقيه اي هم بوده با همين خط مشي پس چرا فقط براي من زشته؟ شايد هيچ وقت كسي اين خط ها رو نبينه شايد هم ببينه ولي اين بار مي خوام بگم برام مهم نيست كسي چي ميگه يا چي فكر ميكنه. يك بار هم دوست دارم اون چيزي رو كه واقعا از ته دل احساس مي كنم رو به زبون بيارم. البته نميشه گفت بار اول چون بارهايي هم قبل از بوده و هيچ كس اعتنا نكرده. مي دوني جواب چي بوده؟ اي بابا اون موقع كه تو حالت بده كه كسي اين خط ها رو نميبينه و وقتي هم ببينه كه براي دل داري خيلي ديره پس با اين كار فقط خودت رو خراب كردي. خوب اگر اين كار خودم رو خراب كردنه من ترجيح ميدم هر روز اين كار رو انجام بدم چون با اين حال شايد احساس سبكي بكنم. ديگه اين بار اصلا مهم نيست كه كي مي خونه شايد حتي نوشتم و به پشتم وصل كردم و رفتم تو خيابون.
به هر حال دفتر عزيز تر از جانم باز هم ممنون كه گوش كردي.
خوب اين هم يك نوشته براي از دست رفتن تعداد ديگه اي از خوانندگان عزيزم كه واقعا از ته دل دارن ارزو مي كنن هيچ وقت بي بي گلي وجود نداشت. با اين حال حتي اگر هر روز خودم 6 بار بيام اينجا ترجيح ميدم حرفم رو بزنم تا اينكه فقط ...................

Wednesday, May 21, 2003

خيال برانگيزترين شب
نم نمك باران مي باريد
نسيم ملايمي صورتم را نوازش مي داد
رقص شاخه هاي درختان با صداي گنجشككان در هم اميخته
انعكاس صداي اب مانند فريادي غرا كوهسار را فرا گرفته
نارنجي قرمز سبز زرد ابي نيلي بنفش
تو را به ياد چه مي اندازد؟
باريكه راهي هلالي از يك سر كوه تا سر دگرش
بر روي زورقي از نور مي نشينم ودر راه 7 رنگ پارو زنان جلو مي روم
ارغواني كه بر قله كوه روييده ديگر فقط بازتاب فصل نو نيست
خود فصل نو است
باد با خود قطرهاي باران را بر روي رنگين كمان مي برد
تك تك قطره ها اجرهاي كلبه اي است كه بر روي رنگين كمان ساخته شده
در كنار كلبه ابشاريست
روح كلبه به همين پاكي رود است
اينجا ابديت است
دست دراز مي كنم تا قطره باراني را از ان خود كنم تا كه شايد من هم از ابديت سهمي داشته باشم

Saturday, May 17, 2003

در خواب بودم كه تو را ديدم
جز جز اجزاي صورتت را از بر كردم
عاجزانه لبخندي زدم
در طلب بوسه اي بودم كه نا گاه از خواب پريدم
هر چه تو را جستم نيافتم
مي خواستم بيابمت و نقل گذشته كنم
سوسوي نور قرمز هاله اي اسرار اميز در اطرافت ايجاد كرده بود
مي خواستم بگويم كه عشق هوس نيست
نياز است
خودباوريست
مي خواستم بگويم تنهايي درديست لاعلاج و در تاركيش ان هيولايي نهفته است
درمانش بي گمان عشقي هوس الود است
اما هوس و عشق را تعريفي همانند دو خط موازيست
هيچگاه به هم نخواهند رسيد
مي خواستم باز هم بگويم كه وقت ديدار به سر رسيد و هنوز شيريني اش قابل چشيدن
اما عشق را پايان نيست بلكه جداييست
هيهات از ان كه مرا ياراي صبرش نيست
شايد در شبي ديگر
در خوابي ديگر
رويايت به سراغم بيايد
اين بار برايت از شوق ديدار خواهم گفت
ولي اين بار
رويا را كابوس مكن
ناكامش مگذار
با من بمان تا انتها
يا اگر تو را ياراي ماندن نيست مرا با خود ببر

Wednesday, May 14, 2003

وقتي كه عاشق شدم.....

يك قطره باران
قطره اي بر روي پنجره اتاق
قسمتي از اب جوي
روان درون مسيل
پيش به سوي رود

يك ليوان اب
ليواني بر روي ميز
درون اتاقي با پنجره اي رو به گل هاي طاووسي
درون ليوان يك عدد گل سرخ
در اوج زيباي

يك شاخه گل از باغي
يك باغ پر از گل رز
قرمز صورتي سپيد

يك مرد با دست هاي پر از زخم
با صدايي به زيبايي بلبل
هر روز در ميان باغ
يك مرد باغبان ....

Sunday, May 11, 2003

اشك هاي حلقه شده در چشم هاي پيرزن
اشكي كه پروانه در ان بال هايش را شستشو مي دهد
بغش فرو خورده او و چين هاي در هم رفته صورتش
شكسته شدن قلب لعابيش
ايا اين نفرين نيست؟
ايا نفرين نيست كه دگر درون قلبش براي تو جايي ندارد؟
يا شايد هم اين رفتار را از اجدادت به ارث برده اي
دست دراز كردي و اب درون چشمانش كاشتي
اما اگر دوباره دست دراز كني نمي تواني جلوي اين چشمه جوشان را بگيري
ايا اين نفرين نيست؟
كه درون باتلاقي فرو مي روي و خود نمي داني
اين رفتار را چه كسي به تو اموخته؟
مادرت؟
پدرت؟
يا اين پيرزن فرتوت؟
تو هماني كه در هنگام كودكي از ترس به دامانش پناه مي بردي
من همانم كه هنگامي كه با عروسكم ارميده بودم بوسه اش را بر گونه هايم احساس مي كردم
ايا اين نفرين او نيست كه همه زندگيت را فرا گرفته؟
اگر هم نيست من تو را نفرين خواهم كرد
اي پروانه
اي پروانه زيبا با بالهايي پر از اشك
بر روي گونه هايش بنشين تا كه شايد پاكي را از تو بياموزد

Friday, May 09, 2003

كودك ناديده ام
بخواب نازنينم
بخئاب پاره جانم
در اغوش من تو ارام بگير
اغوشم برايت فقط ارامش باشد
و هنگامي كه در اغوشم هستي خود را دژي استوار مي بينم
و تو را درونش حفظ خواهم كرد
ير بر شانه ام گذاشته اي و چشمان را بسته اي
و من و تو در اين لحظه يكي هستيم

Wednesday, May 07, 2003

قاصدكي بود همراه ديگران. با هم بر روي شاخه اي باريك زندگي مي كردند. تازه چشم گشوده و دنيا را ديده بودند. تا چندي پيش او نيز گلي بود. شايد به زيبايي ديگران نبود اما او نيز گلي بود. زمان برايش زود مي گذشت. هنوز مست گل بودن بود كه قاصدك شده بود. مي دانست عمرش از گل نيز كوتاه تر است. در مزرعه سر سبز بزرگي روييده بود. كشاورز هر روز سرك مي كشيد و دست به اسمان دراز مي كرد و طلب باران مي كرد. اما او هر روز دست به سوي اسمان دراز مي كرد وعاجزانه از خدا مي خواست كه باران نيايد. باران و باد برايش انتهاي ابديت بود. روزي باران با شدت فراوان شروع به باريدن كرد و او سر را به زير بوته شبدري برد تا از خيس شدن در امان باشد. پس از باران هوا مطبوع و دلنشين شده بود. سر را بيرون اورد تا دعايي بخواند كه ناگاه باد او را با خود برد.

Monday, May 05, 2003

در ميان كوچه ايستاده اي
باد مي وزد و حرير سفيد بر روي تنت مي لغزد
تو را نمي شناسم
غريبه اي
زلفان سياهت بر روي پيشاني بلوريت مي رقصد
شالي ابي زينت بخش ان است
بوي خوشي فضا را عطر اگين كرده
شايد بوي گل اقاقي
شايد هم بوي ياس باشد
اما هر چه هست از توست
***********************
گل هاي لاله وحشي بر روي كوه و دره
انقدر زياد است كه اگر دراز كشم در ميانشان گم مي شوم
دوست دارم دسته اي بچينم
در انتهاي كوه ها رودي جاريست
دسته گل لاله را بر مي دارم و به ميان رود مي روم
ان را به اب مي سپارم و در دل از او مي خواهم كه تك تك شاخه ها را
بويشان را
رنگشان را
براي تو به ارمغان اورد
همانطور كه به اب دادم
به همان زيبايي كه تو را ترك كردم
حريري و لطيف
اب برايت دانه دانه لاله اورد

Saturday, May 03, 2003

مزرعه يونجه سبز سبز
4 كلاغ سياه منقار
حصار دور مزرعه درخت نارون
تك درختي در ميان تالابي
عظمت خدا را ببين
من در ميان اين همه زيبايي غوطه ورم
كلبه اي كوچك در دور دست به چشم مي خورد
كاش در مزرعه مترسكي بود كه با هم در وزش نسيم بهاري مي رقصيديم
مترسك و من
من و مترسك

********
كسي را بر قله البرز مي بينم
چه احساسي دارد؟
بر بلنداي اسمان چه احساسي دارد
من اگر بودم فرياد شعف سر مي دادم
************
گله هاي گوسفندان چه ارام مي گذرند
چه ساده بر خوردها را پشت سر مي گذارند
تا به حال ديده اي كلاغي سرفه كند
اما ديده اي كبوتري ناله سر دهد
ديده بودي مردي از شعف پرواز كند
ولي زني از درد فرياد كشيده

Tuesday, April 29, 2003

خاموشم امروز
اما شايد فردا
از براي دنيا
سكوت معني دگري داشته باشد
شايد امروز صداها تلخ است
ولي فردا
....
....
نمي دانم چه خواهد بود و چه خواهد شد
ولي هرچه هست امروز را كنار خواهم زد
مشكلات داير باير خواهند شد؟

Monday, April 28, 2003

دل ارام نگيرد
جوششي عظيم همچون اتشفشان دارد
رفت و امدي در ان صورت مي گيرد كه بي شباهت به صداي سم اسبان در چراگاه است
دردي احساس نمي كند
هر چه هست اشفتگيست
بدتر از ان نبود همدرد شايد
خاطرات رعب انگيز است
نگرانم
شايد هم اين ترس است كه درونم لانه كرده
ترس از چه؟
نابود شدن نفس

**
و فردا مي ايد و من به امروز خواهم خنديد
اين مرهمي است كه هر روز بر زخم هايم مي گذارم
صبح كه چشم مي گشايم با خود زمزمه مي كنمش

**
كاش گوش ها در داشتند و هميشه بسته مي ماندند
و تو به من مي خندي
و نمي خواهم صدايش را بشنوم

**
شايد سفر ارامم كند
فردا بارم را مي بندم

Saturday, April 26, 2003

يك طناب سفيد و بلند
گره اي در ميانش
هر دو سو را كسي در دست دارد
در حال كشيدن فقط گره محكم تر مي شود
هر دو كشنده مهربانند
ولي در اين ميان گره فقط كوچك تر و محكم تر مي شود
اب مي شود و نفس را در سينه حبس مي كند
كاش رعد و برقي اين گره را از ميان بر مي داشت
نه نه
بهتر است به دست هر دو قيچي دهم تا ارتباط را براي هميشه قطع كنند..........
من ان گره ام

Wednesday, April 23, 2003

سر دو راهي يك پيرمردي بر روي چهارپايه اي نشسته بود. در يك دستش كاسه اي اب و در ديگري يك عدد سيب سرخ بود. چين هاي صورتش خبر از سالهايي كه بر او گذشته بود مي داد.انتهاي يكي از راه ها ابي و ديگري خاكي بود. خسته و تشنه و گرسنه بودم. بر روي زمين نشستم و سر بر زانوانش گذاشتم. از او درخواست اب و لقمه اي غذا كردم.
رو به من كرد و گفت: " فرزندم تو چاره اي جز عبور از يكي از دو راه را نداري لختي استراحت كن وقدم در يكي از دو راه بگذار. توشه اين سفر را من تامين مي كنم. اگر گرسنه و تشنه هستي بخواب ديگر هيچ كدام را احساس نخواهي كرد."
در كنار او به خواب رفتم. بيداريم مصادف با سردرگمي عجيبم بود. از او راهنمايي خواستم.
گفت: " در پايان يكي از دو راه به مكاني خواهي رسيد كه برايت اشناست. در انجا هر چه تاكنون داشته اي را كمي كمتر يا بيشتر خواهي داشت."
"اما در پايان راه دوم به سرزمين جديدي پاي خواهي گذاشت. اما نترس رسيدن به مكان جديد به اين معني نيست كه نمي تواني بازگردي. جدايي سخني بس تلخ و ناگوار است ولي پايان هر چيزي نابودي نيست. گاهي انتها بس دلنشين تر از اغاز است."
سخنان را مي شنديم ولي در انتخاب درمانده شده بودم نمي دانستم مسير را چگونه طي كنم و كدام را برگزينم. با خود انديشيدم: " من كه پايان يكي را مي دانم پس چرا انتخابش نكنم؟ پاياني كه تاكنون با شادي يا غم به خوبي سپري شده. ولي در ديگري سردرگم مي شوم."
رو به پيرمرد كردم و گفتم:" پدر توشه راه هر كدام چيست؟"
گفت:" اگر به راه خاكي قدم گذاري سيبي به تو خواهم داد تا توان پيمودن راه را داشته باشي. اگر در راه ابي پاي گذاري به تو اب خواهم داد كه تشنه نشوي و با تو همراه خواهم شد و پناهگاهت خواهم بود."
سپس پرسيد:" كدام را مي پيمايي؟"

Sunday, April 20, 2003

مي پرستمت اما نمي شناسمت...
وجودت برايم يك معماست ...
ديدن مهتاب با ديدن چراغ گوشه خيابان از پشت پنجره بخار گرفته چه تفاوتي دارد؟ ...
لمس دستان تو وقتي گرماي وجودت پوستم را اب مي كند با احساس لمس كردن از پشت شيشه زماني كه فقط اثرش مي ماند چه تفاوتي دارد؟....
امشب بغض گلويم را گرفت دليلش را هم نمي دانم ولي به دنبال تو مي گشتم...
تويي كه نمي شناسمت...
تويي كه شايد زماني نه چندان دور داشتمت يا زماني نه چندان نزديك خواهم داشت اما در اين ثانيه اغوشت را مي خواستم...
روي پنجره نوشتم:
نمي شناسمت
نمي بينمت
مي خواهمت
من گريانم....


تو مرا مي شناسي؟ ...

Friday, April 18, 2003

مي خواستم او را وصف كنم اما انگار با وجود ان خانه نميشد. سحرم مي كرد . مرا به دوران كودكي مي برد. كودكي كه چندان از ان نمي دانم ولي ان خانه جاي جاي گذشته ام مخفي شده. در را باز كرد و به درون امد و مرا بوسيد و مرا در اغوش كشيد و در بازوان تنومندش جاي داد و به درون برد. سلامي به مادرم كرد و با هم راهي خيابان شديم. من و او دست در دست هم. نمي دانم چرا ولي در كنارش احساس ارامش مي كردم. هميشه در كنار در خانه به من مي گفت كوه را ببين عظمت و صلابتش را. هميشه مانند او باش. هر وقت مشكلي داشتي به او نگاه كن. بار همه را به دوش كشيده ولي با اين حال حتي براي لحظه اي سر را بر نمي گرداند. و من در عالم بچگي معني سخنانش را نمي فهميدم ولي هميشه سري تكان مي دادم و جملات را ملكه ذهنم مي كردم و با خود مي گفتم فردا خواهم فهميد. ولي فردايي دور. هر روز ميعادگاهش دكه روزنامه فروشي بودو پس از ان يك نان لواش داغ در دست به سوي خانه مي امديم و او نان را در سفره مي گذاشت براي مادرش. در نظرم هميشه بهترين بود. هيچ پاياني برايش مجسم نبود. هر روز چهارشنبه ها پيشش مي رفتم و مادرم مي گفت مواظب باش ناراحتش نكني و هميشه بهترين و نو ترين لباسم را براي چهارشنبه ها نگه مي داشتم. هميشه دلم براي بوسه اي كه بر روي پيشانيم مي گذاشت تنگ مي شد. من رفته رفته بزرگ مي شدم و او رفته رفته گرد پيري بر موهايش مي نشست. اخرين بار كه مرا در اغوش كشيد را هرگز از ياد نخواهم برد. زمزمه كنان گفت: " من مي روم و تو نيز روزي خواهي امد شايد جدايي ديري بپايد ولي باز همديگر را خواهيم ديد و در ان روز تو براي هميشه حرف هايم را خواهي فهميد پس مانند يك كوه مه الود بمان ولي گريه نكن." و رفت.

Wednesday, April 16, 2003

باران مي ايد و بوي خاك همه جا را پر كرده است.خيابان ها خلوت و همسايه ها در سكوت اين روز باراني در خانه ها پناه گرفته اند.
رهگذري با لباسي سفيد از خيابان ميگذرد. تنها صداي پاهاي اوست كه ارامش كوچه را بر هم زده. از كنار هر پنجره اي كه مي گذرد لحظه اي مكثي كوتاه مي كند و دوباره قدم زدن هاي مرتبش را ادامه مي دهد. پنجره اي كه با گل هاي نسترن زينت شده توجهش را جلب مي كند. پداي گام هايش قطع مي شود. با خود مي انديشد چه كسي پشت اين پنجره پناه گرفته. چند لحظه اي درنگ مي كند ولي چيزي نمي بيند و عبور مي كند.
از شدت باران كاسته شده است ولي او همچنان به راهش ادامه مي دهد گويي اين راه را هيچ پاياني نيست. به گل هاي ارغوان نگاهي مي اندازد ودر كنار بوته اش زانو مي زند. دسته اي مي چيند وباز راهي مي شود. شروع به شمردن قدم هاي خود مي كند. به دسته گل خيره مي شود. ارغوان را با نسترن در ذهن مي اميزد. لبخندي از روي رضايت بر لبانش نقش مي بندد و راه را بر مي گردد. به كنار بوته نسترن رسيده است. دست دراز مي كند و شاخه اي مي چيند. دردي در كف دستش احساس مي كند و جويبار خون را مي بيند. دستش را زير سقف اسمان مي گيرد تا باران رنگ سرخ را بشويد. سر بلند مي كند تا قطره اي از ان را در دهان جاي دهد. چشم هايش را مي بندد و خود را به نسيم مي سپارد. احساس سنگيني مي كند و سنگيني را به نگاهي كه از پنجره به او دوخته شده است نسبت مي دهد. چشم مي گشايد و در پشت پنجره سنجابي مي بيند.سنجابي با يك نوار قرمز در اطراف گردنش كه با چشمان ساه درشتش به او خيره شده . انچنان محو سنجاب شده بود كه هيچ چيز ديگر در دنيا برايش انچنان ارزشمند نمي نمود. سنجاب جلو امد و مرد خم شد. سنجاب دسته گل را گرفت و با سختي شروع به رفتن كرد. رهگذر با حيرت در جاي خود باقي ماند و به او مي نگريست. بعد از اندكي دوباره در چهار چوب پنجره نمايان شد وغمي عميق در چشمانش ديده مي شد نزديك رهگذر امد به پايش اويخت و او را به سوي پنجره كشيد. در پس پنجره زني در صندلي به خواب ابدي فرو رفته بود و دسته اي ارغوان و نسترن در اغوشش بود.

Tuesday, April 15, 2003

سلام دوستان عزيزم:
ممنون كه به من سر زديد. واقعا خوشحال شدم. من به جز يك بيني
باد كرده كه يك استخوانش ترك خورده و بدني دردناك هيچيم نيست و به قول معروف " اين نيز بگذرد".


زندگي فصل هاي مختلفي دارد... يك روز بهاري هستي و سير افاق و انفس مي كني و دگر روز از گرماي عشق پژمرده مي شوي و از خوشي سوزندگي ان چشم عقلت را مي بندي و روزي ديگر در پاييز افسوس و كرختي مي ماني و ياراي خارج شدن از ان را نداري و فردا زمستان است... سرد و يخي ... اما هميشه بدان بعد از هر زمستان بهاري نيز هست... رنگ ها تغيير مي كنند و با هر رنگي تو نيز لباس جديدي بر تن مي كني ... لباسي به رنگ احساس... ولي لباس كهنه مي شود ... پاره مي شود ... تنگ مي شود ... از برازنگديش بر تن تو كاسته مي شود ... پس لباس را از تن به در كن و خود را به لباسي ديگر بسپار... كاش هميشه مي ديدي در كجاي دنيا ايستاده اي و به كجا مي خواهي بروي ... يك انسان هر چقدر هم پست و خوار باسد باز هم خوبي را در اعماق وجودش حفظ مي كند . پس هيچ گاه هيچ گاه از خود نا اميد نشو.

Saturday, April 12, 2003

بي بي گلي كه شما ميشناسين امروز داشت عمرش رو مي داد بهتون اما عزراييل رو امروز جواب كرد. يك طرف صورتش كه اندازه هندونه شده و دست و پاش هم كه تقريبا همش كبوده.
تا خودش بنويسه فكر كنم من هم نيام حالا اگر خبر خواصي شد مي نويسم
همچين ماشين رو چپ كرده كه نظير نداره

Friday, April 11, 2003

گويند عشق مثال اسمان ابي مثال دريا پر عمق و مثال نغمه يك بلبل دل انگيز است...
گويند انسان عاشق حال و هواي دگري دارد در فضاي ديگري زندگي مي كند ... دنيا را طور ديگر مي بيند ... نغمه ها را دل انگيز مي شنود ...
گويند معشوق هميشه زيبا ديده مي شود و محبت را در سيني دل گذاشته و به او تقديم مي دارند ... هميشه ناز مي كند وعشوه را حتي در نگاه حفظ مي كند ...
خلاصه ماهيت عشق و عاشقي و معشوق داقع شدن هميشه زيباست...
ولي ايا كلمه اي در تقابل با عشق قرار مي گيرد؟
ايا عشق از بين مي رود؟
ايا كلمات عاشق و معشوق همه راست است؟
رمز هاي خوشبختي:
1.گذشت
2.صبر
3.اعتماد به نفس
4.مهر ورزيدن

Wednesday, April 09, 2003

قسمت ششم و اخر:

3 سال با بدترين شرايط ممكن براي ستاره سپري شد. او نه مي توانست سخن بگويد ونه مي توانست وضع موجود را تحمل كند. پسرك هم به زور گويي خود ادامه مي داد.

ستاره براي كار به شهرستان دوري مي رود و به پسرك نمي گويد ولي هر روز بر حسب اجبار با پسرك تماس مي گيرد تا او متوجه دوري او نشود. تا اينكه روزي پسرك متوجه مي شود كه او در خانه خود زندگي نمي كند و تهديداتش جدي مي شود.

پسرك: تو كجايي؟
ستاره: من خونه دوستم هستم.
پسرك: زود ميري خونه من بهت زنگ بزنم.
ستاره: نميرم اينجا كار دارم.
پسرك: ميري و من الان ميام در خونتون.
ستاره: الو ... الو ...

ترس ستاره را فرا مي گيرد و چاره جز پناه بردن به خانواده نمي بيند.

ستاره: الو! مامان!
مادر: سلام عزيزم خوبي؟
ستاره: اره خوبم ولي يك اتفاق وحشتناك افتاده.
مادر: چي شده.
ستاره: من ميگم ولي شما هيچي نگين تا تمام بشه.
مادر: بگو.
ستاره: من چند وقتي بود با كسي دوست بودم و اون هم نمي دونه من اينجام مي خواد بياد در خونه داد و قال كنه.
مادر: بياد مگه ما مرديم. الان به بابات هم ميگم اومد زنگ مي زنيم كلانتري.

ان شب ستاره به زور شب را به صبح مي رساند. كابوس رهايش نمي كرد. و پسرك دائما مزاحمت ايجاد مي كرد تا اينكه ستاره تصميم مي گيرد به خانه رود.

يك هفته از ان ماجرا سپري شد كه ستاره به منزل مي ايد. پدر با روز خوش او را به منزل مي اورد. وقتي ستاره از ماشين پياده مي شود پسرك به طوري كه پدر متوجه نشود از كنار ستاره عبور مي كند.

پسرك: مي كشمت!

ستاره به درون خانه مي رود و به مادر مي گويد كه او را ديده.

مادر: چرا تو خيابون به بابات نگفتي همون جا پدرش رو در بياره ديگه مزاحم نشه.
ستاره: روم نشد.

مادر جريان را به پدر مي گويد و پدر به كمك همسايه كه دوستان عزيزي بودند به درون كوچه مي روند ولي هر چه نگاه مي كنند خبري از پسرك نبود. به درون خانه مي ايند كه درون حياط خلوت پسرك را مي بينند كه از روي ديوار به درون امده. پسرك همه چيز را انكار مي كند به التماس وزاري مي افتد . ديگر خبري از تهديدات نبود وحيرت وجود ستاره را فرا مي گيرد. از ان همه جاه و جلال ديگر خبري نيست و فقط صداي التماس است كه درون گوش هايش مي پيچد.
پداي پدر را مي شنود كه اگر بار دگر براي دخترم مزاحمت ايجاد كني سر و كارت با كرام الكاتبين است.

چند روزي سپري مي شود تا ستاره از اين همه شك رهايي يابد و تصميم مي گيرد به دوستي سر بزند. در ميان راه متوجه مي شود كه كسي تعقيبش مي كند و پسرك را مي بيند و با تمام نيمه جاني كه برايش باقي مانده پا به فرار مي گذارد و پسرك به دنبالش مي ايد تا اينكه به نزديكي خانه مي رسند و پسرك ديگر به دنبالش نمي ايد. چند هفته اي به اين منوال سپري مي شود تا اينكه ديگر خبري از پسرك نمي ماند.

اين قسمت اخرين قسمت بود خواهش مي كنم با دقت بخوانيد و نظر بدهيد. به نظر شما شخصي در اين وضعيت بايد چه كار كند؟
داستان چطور بود؟ تكراري يا ...؟

Tuesday, April 08, 2003

قسمت پنجم:

كار پسرك اين بود كه در گوش ستاره زمزمه هاي عاشقانه سر بدهد ولي در اغاز اشنايي ستاره مي ترسيد ولي بعد از مدتي ديگر برايش عادت شده بود. با نبودش دنيايش ويران مي شد. و به همين ترتيب ستاره زندگيش غروب كرد.
پسر: من فكر مي كنم ما ديگه با هم دوست نباشيم بهتره.
ستاره: چرا؟
پسر: چون من مي خوام با كسي دوست باشم كه هم سطح خودم باشه و باهاش بمونم براي هميشه ولي تو نمي موني.
ستاره: مگه من بي وفايي كردم؟
پسر: نه ولي ما به درد هم نمي خوريم.
ستاره: مگه هر كس با هر كس دوست ميشه هميشه مي مونن و ازدواج مي كنن؟
پسر: ولي من مي خوام ازدواج كنم.
ستاره: تو همش 24 سالته و نه كار داري نه سربازي رفتي نه درس خوندي.
پسر: ديدي تو همش مسخره مي كني. پولدارها همشون اينجوري هستن.
ستاره: تو چرا همه چي رو ربط ميدي.
پسر: تو بايد با همون فاميل پولدارهاتون بگردي.
ستاره: خوب حالا كي رو مي خواي بگيري؟
پسر: دوست دختر قبليم رو. مگر اينكه تو بخواي ...
ستاره: پس خانوم رو پسنديدين؟
پسر: مگه چه عيبي داره؟
ستاره: تو واقعا شرم نمي كني؟
پسر: هم پولداره برام خرج مي كنه هم عاشقمه. هم خيلي خوشگله.
ستاره: پس پولدار بودن اينقدر هم بد نيست.
پسر: فكر كردي چي هستي كه اينجور حرف مي زني؟
ستاره : هر چي باشم از اون دختره بي همه چيز كه بهترم.
پسر:اوه اوه بسه ديگه! تند نرو!
ستاره: اون يك من ارايش مي كنه وقتي من يك ذره دست ميبرم تو صورتم باهام قهر مي كني.
پسر: ببين ستاره جان! من تو رو مثل خواهرم مواظبت مي كنم من تو رو براي خيلي بيشتو هم مي خوام وقتي ميگم مي خوام با اون برم نه اينكه تو اذيت بشي مي خوام دست از سرم بر داري. تو حيفي.

و به اين ترتيب اولين دام شكل گرفت.

روزي ستاره از اين همه يس كاري ها خسته شد.

ستاره: بايد درس بخوني كار كني و سر بازي هم بري.
پسر: براي چي؟
ستاره: يعني حاضر نيستي به خاطر من اين كار ها رو بكني؟
پسر: خيلي سخته.
ستاره: خوب من گفتم.
پسر: وقت مي خوام.
ستاره: تا من برم دانشگاه بيام بيرون وقت داري.
پسر: قبول!
ولي قول وقرار به راحتي به دست فراموشي سپرده مي شود كه شد. و پسرك در هر كاري از اين شاخه به ان شاخه مي پريد و اصلا بيش از يك ماه نمي توانست در كاري ثابت بماند. پسرك تصميم گرفه به سربازي برود و اين تنها كاري بود كه به درستي انجام داد. البته به دليل فرار مدت ان طولاني شد. چند وقتي ميشد كه پسرك يا پول قرض مي كرد يا از كيف ستاره بر مي داشت. ستاره ديگر كلافه شده بود. نه دلش مي امد كه بگويد برو و نه اينكه مي خواست عشقش به نفرت تبديل شود. تا اينكه روزي دل به دريا زد.

ستاره: من ديگه خسته شدم. تا اخر تابستون وقت داري كه همه كار ها رو انجام بدي. يا حداقل بدونم كه در اون مسير هستي. تا تموم شدنش هم صبر مي كنم.
پسر:.تو مي خواي منو از سرت باز كني
ستاره: اگر مي خواستم اين كار رو بكن بهت مهلت نمي دادم.
پسر: اين ها همش بهانه است.
ستاره: هر چي دوست داري فكر كن. يا تمومش مي كني.
پسر: تو خيلي بي جا مي كني تمومش كني مگه دست خودته!
ستاره: من گفتم.

اخر تابستان:

ستاره: وقتت تموم شد.
پسر: خيلي بي جا مي كني. بي ابروي بي حيا بيچاره ات مي كنم.
ستاره: من نمي خوام يك ادم بي كار بي عار تو زندگيم بگرده.

و اتفاقي افتاد كه باعث از بين رفتن تمام غرور و وقارش شد.

پسرك دست بردار نبود و هر روز جري تر از روز پيش ميشد. ستاره به تازگي پي به رفتارهاي زشتش بروه بود ولي چاره اي نداشت. راه فراري باقش نمانده بود. روز به روز غمگين تر از روز پيش بود. روزي نبود كه ارزوي مرگ نكرده باشد. ولي در خانه فقط لبخندي مصنوعي بر لب داشت.
ادامه دارد....

Sunday, April 06, 2003

قسمت چهارم:

15 تا 18 سالگي:

با امدن مادربزرگ محفل خانه صفايي ديگر گرفت. براي ستاره دنيا رنگ ديگري شد. روزها با ذوق داستان هاي مادربزرگ از خواب بر مي خواست ولي گاهي از گلايه هاي پيري غمگين مي شد و نمي توانست رنج عزيز ترينش را ببيند و با عصبانيت فرياد مي كشيد بر سر پير زن فرتوت ولي بي بي تنها با چشماني دردناك به او مي نگريست. ستاره هر گاه به گذشته مي انديشد گمان مي برد نكند اه بي بي دامانش را گرفته. به مادر بزرگ عشق مي ورزيد بي انكه خود بداند.
سه شنبه شب بود . شب يلدا بود و ستاره دختر جوان برازنده اي در عنفوان جواني. مادربزرگ زمين مي خورد و پايش مي شكند و مرگ بهانه اي براي امدن پيدا مي كند و دقيقا يك ماه بعد در بيمارستان دست از تلاش براي زندگي مي كشد.
ستاره قلبي برايش باقي نمي ماند. ياد روزهايي كه در بيمارستان با او گذرانده بود مي افتد. بهترين لحظات را با او داشته. هنوز هم انديشيدن به او بعد از اين همه سال اشك را بر گونه هايش جاري مي كند .
ستاره باز تنها مي شود...

18 سالگي:

تولد امسال برايش رنگ و بويي ندارد. تازه 60 روز از رفتن بي بي گذشته. مرگ در كودكي برايش با كوتاه كردن مو همراه بود. به سوي سلماني به راه مي افتد و يك دسته موي سياه را به تيغ قيچي مي سپرد.

تنهايي سخت به او فشار مي اورد. عذاب وجدان هم مزيد بر علت شده بود. صدايي مهر انگيز مي شنود. صدايي كه به حرف هايش گوش مي سپرد. با دقت هر چه تمام تر خوبي هايش را مي شمرد و بدي را در او انكار مي كند. روزها را به اين شوق به ظهر مي رساند كه صدايش را بشنود ولي جرات ديدار نداشت. تا روزي دل به دريا زد و به ديدارش شتافت.
جواني نه چندان برازنده ولي دل فقط پرشدن لحظات تنهايي را مي ديد و حريفي در راه زورگويي خود نمي ديد. در محبت باز شده بود و عشق چشمانش را كور كرده بود.
ادامه دارد...

Saturday, April 05, 2003



قسمت سوم:

اسم دخترك ناز را ستاره گذاشتند. مانند ستاره سهيل به دنيا امد و وجودش شادي بخش محفل انها شد.


در اغاز 10 ماهگي...
مريم از درون اشپزخانه مواظب ستاره است و خود سرگرم كارهاي خود. ناگهان مي بيند دخترك ميز را گرفته و بلند مي شود و قدمي بر مي دارد ولي فورا زمين مي خورد. خلاصه در اول 10 ماهگي ستاره راه مي رود ولي از حرف زدن خبري نيست. همه نگران هستند.
روزي هر 2 مادربزرگ در خانه مهمان هستند.

مادربزرگ پدري: مريم جان نكنه اين بچه لال باشه؟
مادربزرگ مادري: اوا اين چه حرفيه مي زنين مگه ميشه!
مريم: اخه مادر اگه لال بود كر هم بود ان وقت ديگه تا صدا مي شنيد كه گريه نمي كرد.
مادربزرگ پدري: من ميگم بهش تخم كفتر (كبوتر) بديم.
مادربزرگ مادري: اره مادر اشكال نداره كه!
مريم: حالا يكم ديرتر حرف بزنه سر ما رو بخوره عيب داره؟

2 سالگي:
ستاره كوچولو بلاخره به حرف مي ايد. و به مهد كودك مي رود.

7 سالگي:
به مدرسه مي رود و بر خلاف همه گريه سر نمي دهد بلكه با تعجب به بچه هايي كه در حال اشك ريختن هستند مي نگرد و در اخر اين سوال پيش مي ايد كه:
ستاره: مامان چرا اينه گريه مي كنن؟ مگه اينجا چه فرقي با مهد كودك داره؟
مادر: هيچي مامان جان! اينا بچه هاي لوسي هستن.

خلاصه با كمال غرور دخترك بزرگ مي شود و هيچ وقت سر خم نمي كند. ياد گرفته كه احساساتش را در درون خود بريزد و به علت وجود مادر و پدر كارمند با تنهايي اخت عميقي گرفته.

9 سالگي:
روزي از مدرسه به خانه مي ايد. همين چند روز پيش مادر بزرگ را به بيمارستان بردند. مي گفتند سرطان دارد ولي در ذهن كوچك ستاره مريضي و مرگ جايي ندارد. به گمانش فقط چند روزي از گذشته تنها تر خواهد بود. تنها مادربزرگ همدمش بود او هم كه يا مي خوابيد يا سر سجاده بود. در اتاق كوچكش مشغول بازي بود كه مادر به خانه امد. به سمتش دويد ولي ناگهان با تعجب زمين مي خورد.
... پس موهاي كمند مادر كجاست؟ ....
با خود مي انديشد ولي از فرط حيرت توان ايستادن ندارد. مادر جلو مي ايد و دخترك را مي بوسد.
مادر: چرا از مامان مي ترسي؟
ستاره: پس موهات كو؟
مادر: وقتي خوبي از دنيا ميره ادم موهاشو مي زنه.
ستاره: من هم بايد بزنم؟
مادر: تو كه مو نداري و بزرگم نيستي.

پدر به خانه مي ايد مغموم و گريان. حتي دخترك را نمي بوسد به درون اتاق مي رود و تا صبح مي گريد. در اتاق مادربزرگ جانماز هميشگيش را پهن كرده اند. دخترك روي ان مي نشيند و مي گريد.

ستاره: مامان من چي كار كنم كه بگم دوستش داشتم؟
مامان: ادم چيزي رو كه خيلي دوست داره مي ده.

... پس مرگ يعني گريه و مو ها رو زدن و يك چيزي دادن. من چي رو خيلي دوست دارم؟ اهان يك جاكليدي كه كادو گرفتم...
دنياي ستاره همان يك جا كليدي است و ان را پهلوي مهر نماز مادربزرگ مي گذارد.
به دورن اتاق خود مي رود عروسك ها را بر مي دارد و در يك كيسه مي ريزد و كيسه را پيش مادر مي برد و اعلام مي كند كه :
-: من ديگر بچه نيستم كه بازي كنم.
و به اين ترتيب در 9 سالگي دنياي كودكي را ترك مي كند.
هر روز پدر را مي بيند كه حتي بعد از ماه ها با عكس مادربزرگ دنيايش تغيير مي كند و از درون قطره قطره اب مي شود. وابستگي را حس من كند و از وابستگي مي ترسد و مي گريزد.

... تا 12 سالگي :

دنياي ستاره مدرسه مي شود و تنهايي . مي اموزد كه وقتي كسي نيست و دلش پر از به ديوار تكيه كند و برايش درد دل كند ولي اشك در واژگان او معنايي ندارد. گريه را براي او نساخته اند.
دايي عزيزش در سن 60 سالگي زندگي را بدرود مي گويد و او اشك برادرش را مي بيند. و از درون مي شكند. ولي باز هم جلوي اشك خود را مي گيرد. در خفا مي گريد كه مبادا مادر ببيند و ناراحت شود. اولين اشك زندگي را مي ريزد.
پس از فوت دايي مادربزرگ كه در خانه دايي است را بيرون مي كنند . مادر با چشم گريان به پدر مي گويد.

امير: مريم جان چرا گريه مي كني؟ تو وقتي بي صدا گريه مي كني از هميشه بيشتر ناراحتي. چي شده؟
مريم: مادرم رو دارن بيرون مي كنن. بيچاره جايي نداره بره.
امير: قدمش روي تخم چشم! بياد خونه ما. ما كه جا زياد داريم.

به اين ترتيب ستاره از تنهايي در مي ايد.

ادامه دارد ...
از قسمت بعد اصل داستان شروع مي شود.

Friday, April 04, 2003

قسمت دوم:

دكتر از اتاق بيرون مي رود و به سوي برادرش گام بر مي دارد تا خبر مسرت بخش را به او دهد.
دكتر: مژده بدين!
مرد: چي شد؟ سالم هستن؟
دكتر: دختر بودنش رو كه مي دونستي. بله در كمال صحت و سلامت هستن.
امير: اخيش! راحت شدم.
دكتر: مادر نمي خواي سور بدي؟
مادر: چرا الان شيريني مي گيرم.
امير: كي ميان تو بخش؟
دكتر: الان كه توي ريكاوريه. تا 4 ساعت ديگه.
مرد صورت خواهرش را مي بوسد و به دنبال مادر مي دود.
امير: مادر وايسا با هم بريم.
پرستار: اقا اينجا بيمارستانه اروم تر!
امير: چشم!
مرد با مادرش همراه مي شود و بيرون مي روند و به سوي خانه مي روند تا لبي تازه كنند و دست پر بازگردند.در اين لحظه شعف را مي شد در صورت هر دو خواند. يك مادربزرگ مغرور و پدري كه در پوست خود نمي گنجيد. امسال عيد را با كودكي جشن خواهند گرفت. بعد از مدتي استراحت به سوي بيمارستان مي روند . زني بر روي تخت خوابيده و چين هاي صورت جوانش نشان از درد عميقي مي دهد. با ديدن شوهر و مادرش لبخندي مي زند.
زن: به مادرم گفتي؟
مرد: اره دارن ميان. اخه اون موقع كسي رو راه نمي دادند . مامان را هم به خاطر پروين( خانم دكتر) راه دادند.
مادر: مريم جون بچه رو ديدي؟
مريم: نه هنوز گفتن عصري ميارنش.
تق... تق ...
پرستار: بچه رو اورديم.
يك دختر لپ گلي و ناز را در اغوش مادر مي گذارد. معصوميت از چهره دخترك مي باريد. مادر را مي بويد و عاشقانه چشم مي گشايد و به مادر مي نگرد. مادر از ديدن اين همه زيبايي متعجب است.
مريم: بچه به اين خوشگلي ديده بودي؟
امير: به خودم رفته!
مادر: اون چشماي درشت رو كه از تو نگرفته. مال مادرشه.
پرستار: خانوم ببحشيد بچه ضعيفه شما هم كه هنوز شير ندارين ببرمش بعدا ميارمش. اگر خواستين نگاه كنين پشت شيشه بخش نوزادان برين.
ادامه دارد...

Thursday, April 03, 2003

زني در استانه فصلي سرد

قسمت اول:


سال ها پيش در يك شب سرد زمستاني در يك اتاق كوچك زني را درد زايمان فرا گرفت.
زن: وقتشه!
مرد: الان مي برمت.
تا بيمارستان راه زيادي در پيش نبود. در بيمارستان دكتري اشنا اتنظارشان را مي كشيد.
دكتر: سلام مريم جان خوبي؟
زن: دردش زياده.
دكتر: من كه با زن برادرم بد نمي كنم. مطمئن باش. تو خوبي امير؟
مرد: مرسي خوبم. چي كار كنم؟
دكتر: الان مي بريمش توي اتاق عمل. صبر هم نمي خواد.
زن داخل اتاق عمل مي رود و مرد در انتظار است كه در همين حين مادرش هم از راه مي رسد.
مادر: امير چي شد؟
مرد: هنوز منتظريم.
در همين حال در اتاقي در نزديك انها زن بي هوش بر روي تخت بود كه ناگهان صداي فرياد كودكي در فضاي اتاق پيچيد و دكتر لبخندي بر لب اورد و بر پشت دخترك زد و او را در حوله اي پيچيد و به سمت در خروجي رفت ...
ادامه دارد

Wednesday, April 02, 2003

چند نفرتون دوست دارين يك داستان واقعي بشنوين؟ فقط يك شرط داره اونم اينه كه من قصه دو طرف رو بنويسم.

Monday, March 31, 2003

دلم به اندازه دل يك مورچه شده
كوچك و ظريف
دست كه دراز كني لمسش مي كني
دستت را دراز كن
ضربانش را حس مي كني؟
گرميش را چطور؟
صدايش در قفسه سينه ام پيچيده
دلم هم مثال خودم شوريده شده
شايد كه سوداي دارد
بوي باران مستم كرده
كاش ميشد زير باران عريان شوم
شايد كه در ان لحظه مغزم از سودا تهي مي شد
اما نه اين فقط اثبات شوريده گيست
در عجبم كه ايا من هم دل دارم؟
عاشقي را در سرنوشتم نوشته اند يا خير؟
جنون كه عضوي جدايي ناپذير است
از نوشتن هم عاجز شدم



Sunday, March 30, 2003

يك نقطه زرد ... يك نقطه سرخ ... هر يك نماد احساسي ... يكي تنفر و يكي عشق ... با هم همسفر شدند ... هر دو با يك اندازه قدرت ... در راهي مي رفتند ... به جايي رسيدند كه هر دو ان را خانه ناميدند ... قدرت يكسان به معناي مكان يك اندازه ... خانه را به دو نيم تقسيم كردند ... تكه اي از ان زرد و ديگري از ان سرخ ... خوب يا بد زمان را سپري مي كردند ... گلايه اي از همديگر نداشتند ... در امر ديگري دخالتي نمي كردند ... سالها بدين منوال سپري شد ... تا زماني كه خانه برايشان تنگ شد ... هر يك جاي بيشتري مي خواستند ... به هر وسيله اي متوسل مي شدند براي به دست اوردن مثقالي خاك بيشتر ... گاهي زرد طغيان مي كرد و گاهي سرخ ... ديگر مسالمت را از واژگان حذف كرده بودند ... يك دگر را مكمل نمي ديدند بلكه هر يك خود را كامل مي پنداشتند ... انقدر در حال جدل با يك دگر بودند كه خانه را از ياد بردند ... ولي خانه نمي توانست ان ها را رها كند ... بعد از سالها ديگر نبودشان ازارش مي داد ... ولي انقدر اين جنگ بالا گرفته بود كه به ديوارهايش فشار مي اورد ... فشار ... فشار ... خانه تركيد ...
ان خانه دل من بود ..........

Friday, March 28, 2003

حياطي پر از گل لاله ... سرخ ... زرد ... سياه ... ساختماني مثال بهشت ... اتاقي پر از بوي بهشت ... در را كه باز مي كنم همه عزيزان را جمع مي بينم ... نميدانم بخندم يا كه گريه را سر دهم ... دلم براي تك تكشان تنگ است ... مي دوم به سويشان ... مي خواهند در اغوشم بكشند ... ولي من زودتر خود را در اغوششان مي اندازم ... چند دسته گل رز در دستانم دارم به هر يكي دسته اي مي دهم ... زيباتريش را نثار پدر بزرگ مي كنم ... كاش زمان بيشتري را مي توانستم با او سپري كنم ... عيد هم بهانه خوبي است براي ديدار ... احساس در گلويم خفه شده است ... گلدان ها پر از گل هاي بنفش است ... چه زيبا ... اين اتاق اخر دنياست ... مقبره اي كه عزيزانم در ان ارميده اند ...

Wednesday, March 26, 2003

امشب نوشتن تنها معني نوشتن نمي دهد ... امروز راه رفتن تنها به معني راه رفتن نبود ... امروز اين اتاق بوي ديگري مي داد ... از در كه وارد شدم در تمام گوشه هاي اتاق كرك جمع شده بود ... گرد و غبار پايين دامنم را سپيد كرد ... عنكبوت ها در گوشه هاي اتاق لانه هاي خود را بنا كرده بودند ... امشب اين اتاق رعب انگيزتر از روزش بود ... در گذشته هاي نه چندان دور اين اتاق مانوش بود ... بهترين يار روزهاي سختي ... شايد اين غبارهايي كه زمين را فرش كرده اند غبار خاطره هاي او باشد ... خاطره هاي تلخ و شيرين ... به ياد مي اورم اولين كسي كه فرياد عشق را از زبانش شنيد همين ديوارهاي ابي رنگ بودند ... ولي ... افسوس و صد افسوس كه همين غبار ها در سينه اش جاي گرفت و جايي براي نفس كشيدن باقي نگذاشت ... قلبش به در امد ... از دست نامردهايي كه به دورش حلقه زده بودند ... روزي خان بود و اينك تنگ دست ... ولي اين تنگ دستي نبود كه ازارش مي داد ... شرمندگي نداري از پاي انداختش ... چند روزي بود كه قلبش ارام و قرار نداشت ... تير مي كشيد ... و اين چنين بود كه مردي از درون اب شد ...


قلبم را در طبق اخلاص مي گذارم و به تو هديه مي كنم اگر فردايي برايت باشد ...

Tuesday, March 25, 2003

دو سناريو در يك روز:


1) بيا در كنارم بنشين ... دست هايم را در دستانت بفشار ... مرا بر زانوانت بنشان ... هستيم را حس كن ... بودنم را باور كن ... عشق را در چشمانم بخوان ... همانطور كه در عمق چشمانت محبت لانه كرده مرا در اغوش بفشار ... در اغوش گرمت سر بر شانه هايت مي گذارم ... زمزمه هاي عاشقانه اي به گوشم مي رسد ... سكوت هم برايم خاطره انگيز است ... ساعت ها هم اگر سپري شود باز من در اغوشت باقي خواهم ماند ... به هيچ چيز نمي انديشم ... فقط مي خواهم نگاهت كنم ... شايد روزي ديگر نباشد ولي امروز بهترين روز دنياست ... دوست دارم به خواب روم ... گرماي تو مرا در خلسه فرو مي برد ...



2) بيا بنشين كنارم ... مي خواهم سر بر شانه هايت بگذارم ... دلم اين را گويد ... ولي زبان نمي تواند ادايش كند ... هراسان است ... مدت هاست در اين گمان است كه سكوت كند كسي به دنبايش نمي ايد ... ازارش نمي دهد ... نمي دانم چرا از تو مي ترسد ... مگر تو هم مي خواهي ازارش دهي؟ ... نه ... نه ... گمان نكنم ... دست هايت را به دستانم بسپار ... مي خواهم گرمي ان را حس كنم ... گرمي محبت را ... نه اينكه گمان كني به ئنبال به دست اوردن ان هستم ... نه ... مي دانم كه همه محبت تو از ان من است ... ولي مي خواهم انرا لمس كنم ... شايد در انتظار انم كه در اغوشم بكشي ...




Sunday, March 23, 2003

امشب فقط من هستم و تو وحرف دل ... هيچ كس نيست ... شايد حتي تو هم نباشي ... شايد خواب باشي ... در اين ساعت حتي موريانه ها هم در خواب ناز به سر مي برند ... شايد فقط من هستم و دلم ... با هر حال زمان سخن گفتن است ... اينقدر به حرف دل بيچاره گوش نكرده ام كه نمي دانم چگونه بايد سخن بگويم كه از من رنجيده خاطر نشود ... ديگر به جايي رسيده ام كه وقتي به خود در اينه مي نگرم ديگر بازشناسي برايم غير ممكن است ... شايد بگويي اين را نشانه رشد تلقي كنم ولي انگار من و عكس در اينه ام دنيا هاي متفاوتي داريم ... تو مرا مي شناسي؟ ... شايد حتي تو هم به ياد نياوري كه من چگونه بوده ام ... در ايام قديم اينه حكم ديدار رخ را داشت ولي ارمغان حال متفاوت است ... وقتي در اينه مي نگرم درون سياهم را مي بينم ... نگذار انگشت بر لبانت بگذارم ... بگذار با خيالي اسوده اعتراف كنم ... بيهوده به من نگو پاكي ... امشب مي خواهم اعتراف كنم ... شايد هيچ گاه ديگر شهامتش را پيدا نكنم ... اينه برايم حكم عذاب را دارد ... رخ زيبايم را ديگران مي بينند و من چه؟ ... من فقط درد را مي بينم ... دردي غير قابل علاج ... تو دو چشم بسان نرگس شهلا مي بيني و من افسون دو چشم را ... شايد بهتر باشد كه ... نه نه من ناشكر نيستم ... چشمان خود را مي پرستم ... باز دهان باز كردي ... اگر مي خواهي كمكم كني به من يك كوه هديه بده تا بر بلنداي ان فرياد كنم ... نمي دانم چه خواهم گفت اما شايد فرياد گناهانم را بشويد ...
شايد ادامه داشته باشد.......

Friday, March 21, 2003

يك گلدان گل شب بو ... استنشاقش مستم مي كند ... اين رايحه نويد شب را مي دهد ... به ساعت مي نگرم ... زمان در حال گذر است ... وقت چنداني باقي نمانده است ... در حياط همسايه درخت سيبي چشمك مي زند ... دست دراز مي كنم سيبي مي چينم ... به طرف انبار مي روم ... بوي تند سركه مي ايد ... تنگ را پر مي كنم ... در گوشه اي از باغچه بوته سنبلي تنها ارميده ... با نوازش از خواب بيدارش مي كنم ... از او درخواست شاخه اي دارم ... دستش را به من هديه مي دهد ... به طرف پلكان مي روم ... در نزديكي دومين پله جسم براقي به چشم مي خورد ... خم مي شوم و سكه را بر مي دارم ... مادربزرگ را مي بينم كه هيزم حمل مي كند به كمكش مي شتابم ... هيزم ها را براي ديگ سمنو مي خواهد ... از او طلب كاسه اي مي كنم ... به سمت اتاق گام بر مي دارم دختركم را مي بينم با لباسي رنگي ... تخم مرغ هايي رنگي جلب نظر مي كند ... بوسه اي بر گونه اش مي نهم ... مادر را مي بينم در حال ساييدن است ... جلو مي روم ... سماق مي كوبد و مي سايد ... سفره ترمه مي اورم ... اينه ... شمع ... سيب ... سركه ... سنبل ... سكه ... سمنو ... سماق ... يكي كم است ... برادرم را روانه بازار مي كنم ... سنجد مي خواهم ... پدر را سبزه به دست مي بينم ... در باز مي شود و عشقم با جعبه اي شيريني به درون مي ايد ... بوسه اي بر پيشانيم مي گذارد ... رقص ماهي ها را در تنگ مي نگرم ... از حركت مي ايستند ... صداي شليك ... و صداي دهل ... سال نو به من لبخند مي زند ... برايش اغوش مي گشايم ...

Thursday, March 20, 2003

Wednesday, March 19, 2003

سلام
سال نو مبارك. سال خيلي خوبي داشته باشين. وقتي توپ سال تو رو در مي كنن تو دلتون ارزوهاي خوب بكنين كه هر ارزويي از ته دل باشه براورده ميشه. توي اين سال جديد دلتون شاد و لبتون خندان باشه و جيب هاتون هم پر از پول سلامت هم باشين. ديگه والا بلد نيستم ارزو كنم.
همه خوبي ها تثارتان باد.
ارته ميس

Monday, March 17, 2003

هوايي بهاري... كوچه هايي پر رفت و امد .... بويي عجيب به مشام مي رسد ... بويي اشنا و زود گذر ... بويي به زيبايي چهچهه يك بلبل بر شاخه ... به همان اندازه هم دست نيافتني است ... بيا دست در دست هم در خيابانها قدم بزنيم ... هوا را در سينه فرو دهيم ... شكوفه ها را نظاره كنيم ... بيا با مهر را بر روي بالهاي پرستوي مهاجر بگذاريم تا با خود به سفر ببرد ... قلب عميقت را هديه مي دهي؟ ... به كودكي در راه مانده يا عابري عبوس ... بيا در كوي و برزن لبخند قسمت كنيم ... راستي سهم هر كس از لبخند چه مقدار است؟ ... كيسه اي؟ ... ولي من فقط يك لبخند دارم كه هديه دهم ... ان هم بر لبانم است ... اما اگر عابري دلشكسته را شاد مي كند ان يك دانه را هم هديه مي دهم ... سهم محبت هر كس به چه اندازه است؟ ... به اندازه قلب مادرش؟ ... من كه مادر نيستم كه همر داشته باشم ... قلب مادرم را هديه دهم؟ ... نمي توانم چون از ان من هم نيست ... فقط محبتش از ان من است ... ولي مي توانم محبتش را با تو تقسيم كنم اگر تو هم به اندازه من احساس خوشبختش كني ... عاطفه را چه كنم؟ ... مي خواهي انرا نيز با تو تقسيم كنم؟ ... اما نه ... اين يكي را مي توانم تقسيم نكنم ... همه را نثارت مي كنم ... اين تنها چيزي است كه در اين دنيا از ان من است ... هيچ شريكي هم ندارد ... عاطفه ام از براي تو ... ولي بدان كه عاطفه ترحم نيست ... من حتي به اندازه بوي عسل هم ترحم در وجودم نيست ... عقشم را چه كنم؟ ... انرا نيز مي خواهي ؟ .... عشقم را تو بگو چه كنم ...

Saturday, March 15, 2003

شبي در حدود غروب افتاب از كوچه اي عبور مي كند تازه در اين هنگام پيش به سوي كار مي رود . روي شيرين دختركش را كه خنده اي مليح بر لب دارد را مي بوسد و دستي براي عيال تكان مي دهد و راهي مي شود. پيش به سوي ايستگاه اتوبوس. در صفي طويل مي ايستد و به مردمي خيره مي شود كه بعد از يك روز پر جنب وجوش راهي خانه مي شوند. سوار اتوبوس مي شود و به فكر فرو مي رود با فرياد راننده متوجه مي شود به پايان خط رسيده اند. پياده مي شود درون كوچه اي مي شود. كيسه اي را كه در دست دارد باز مي كند و درونش را خالي مي كند. اسباب كارش در ان است. عاري عبور مي كند:
عابر: سلام.
مرد: سلام.
-: تونستي يه سر به من بزن.
-: چشم اقا.
-: كي خدمت برسم؟
-: وقتي دارم ميرم سر كار كه هستي اين دور و بر ها مي بينمت.
-: به سلامت.
به اولين خانه نزديك مي شود با خجالت به سويش مي رود از اين قسمت كار متنفر است.
زنگ ....
صاحب خانه: كيه؟
مرد: اشغال ندارين؟
-: چرا صبر كن. احمد بدو اشغالي اومده!
احمد: بگو امدم.
-: خانم ببخشيد ماهونه ما يادتون نره.
-: بابا تازه دادم كه! خوب هم جارو نمي كني هر روز صبح بايد بيام جارو كنم. بيشتر دقت كن!
-: چشم! راستي خانم عيد هم شده ديگه عيدي بچه ها رو هم بدين.
-: اي بابا همش كه دارم پول ميدم .مگه يه كارگر چقدر درامد داره؟
-: اجرتون با خدا!
-: د احمد بدو ديگه اين بدبخت خش شد از سرما!
-: تقصير من چيه با زير شلواري كه نمي تونم بدوم تو كوچه! پيش در و همسايه ابرو داريم.
-: انگار مي خواد بره عروسي! د بجنب!
اجمد اقا در را باز مي كند و مقرري را با پيوست عيدي مي دهد و به درون مي ايد.
-: دسستتون درد نكنه! عيدتون مبارك!
-: چه عيدي بابا! بايد قايم بشم از دست اين همه مامور دولت عيدي بخواه!
مرد به سوي در بعدي گام بر مي دارد.زنگ را به صدا در مي اورد و با صداي بچه گانه اي روبرو مي شود.
-: كيه؟
-: بابا جون به اقات بگو بياد دم در!
-: بابا يه اقايي با تو كار داره!
پدر: بگو خسته س !
-: بابام خوابه!
-: پسر جون من كه صداشو شنيدم! بگو كارگر شهرداريه!
-: بابا اشغالي اومده!
پدر: بگو بابام ورشكسته شده.
-: بابام ميگه پوي نداريم.
-: حداقل عيدي بدين!
-: عيدي رو چرا بده به تو ميده به من! بابا اين اقاهه ميگه به من عيدي يادت نده بدي ها!
پدر: بچه مگه اف اف بازيه بذارش زمين!
تق!
مرد به راه خود ادامه مي دهد به در بعدي مي رسد. اين بار با دل خوري زنگه مي زند.
زنگ ...
-: الو؟
-: اقا اشغال دارين؟
-: نه نداريم ولي صبر كن!
سكوت ... مرد منتظر مي ماند . در باز مي شود و اقايي با زير شلواري بسته به دست ظاهر مي شود.
-: سلام ببخشيد ناقابله برا بچه ها!
-: سلام از ماست! دست شما درد نكنه! اقايي كرديد! ممنون!
مرد به كار خود ادامه مي دهد كم كم زمان به رسيدن ماشين زباله نزديك مي شود. جاره را به دست مي گيرد به رفت و روب خيابان ادامه مي دهد. زباله ها را درون ماشين مي گذارد و به كار خود ادامه مي دهد . در اين هنگام زمان كم كم به نيمه شب نزديك مي شود و چراغ ها خاموش مي شود و او به ياد خانه مي افتد. بعد از اتمام كار او نيز به خانه خواهد رفت ولي باز مثال هر شب همه خفته اند و او بايد همه را در خواب ببوسد و بعد به بستر رود. كار به پايان مي رسد. كيسه را بر مي دارد و بسته اي را در كنارش مي بيند هر دو را بر مي دارد اسباب كار را برداشته و پياده به سوي خانه ره سپار مي شود. به خانه مي رسد به ارامي در را مي گشايد و به درون مي رود در اين ساعت حتي درخت ها هم ارميده اند. درون اتاق مي رود . سماور را جوشان مي يابد. از گوشه اي صدايي مي ايد.عيال را مي بيند كه پاورچين به سويش مي ايد. بسته را به دست او مي سپارد و خود به نظافت مشغول مي شود. در بسته گشوده مي شود چند عدد لباس نوازادي درونش است. مرد چند لحظه حيرت مي كند و سپس ياد روزي مي افتد كه يكي از خانم هاي كوچه با او احوال پرسي كرد و ياد هنگامي كه خبر بارداري عيال را به ان خانم گفته بود.



سرت را بلند كن و به اسمان بنگر ... در اسمان به ان عظمت يك ستاره تنها به چشم مي ايد ... با بي تابي جا به جا مي شود ... ارام و قرار ندارد ... اين شب برايش پاياني ندارد ... بي قراري مي كند ... انگار انتظار مي كشد ... انتظار طلوع خورشيد را مي كشد ... چه برقي در دل كوچكش مخفي كرده .... ترس را در چشمانش مي بينم ... ترس از تنهايي دوباره ... صدايي به گوشم مي رسد ... صداي تپيدن قلبي ... قلبي رنجور ... ناگهان در جايش ثابت مي ماند ... سكوت ... سكوت ... واژه ديگري معني ندارد ... به فكر فرو رفته ... به فردا مي انديشد ... فردايي تنها ... به خود مي ايد ... اين جملات در ذهنش خانه كرده ... دلم از دست عزيزترينم به درد امده چه كنم؟ ... تو بگو من چه كنم ...